دادگاه حقيقت، انديشيدن نينديشنی
تاریخ:
تا پنج شش ماهی پيش، تا هنگامی كه ژرفای ددمنشی حزب‌الله به رهبری ميانه‌رو و عمل‌گرای مشهور ‏سال‌های فربهی چپاول بی‌دريغ، دانسته نشده بود، در سخنان و نوشته‌های سخنگويان دوم خردادی گاه و ‏بيگاه شعاری می‌آمد كه هيچ با گوش‌های ايرانيان آشنا نمی‌بود. نويسندگان و گويندگانی با كمروئی آشكار‏، گوئی خود نيز امكانش را باور نمی‌دارند، "زنده باد مخالفان ما" سر می‌دادند. آنچه پس از آن روی ‏داد ـ تيراندازی به حجاريان، درو كردن روزنامه‌های آزاده، دستگيری گسترده خوديهائی كه اندكی ‏غيرخودی شده بودند، از پرده بدرافتادن توطئه كودتا و ترورهای ديگر، رسوائی شورای نگهبان در ‏انتخابات ـ چنان تكانی به سياست ايران داد كه نرم‌خوترين مدافعان جامعه مدنی نيز دم دركشيدند. ديگر ‏كسی نمی‌تواند درباره چنين مخالفانی زنده باد بگويد و پشتش به لرزه نيفتد. ‏ 
 آن شعار پيش از موقع، به اميد آشتی يا دست كم آتش بسی در جنگ بيرحمانه سياسی داده می‌شد. ‏امروز با آنكه گرايش به آشتی و آتش‌بس در برندگان نبرد انتخابات مجلس مانده است، زخم‌های سختی كه ‏بر پيكر خود دارند بازگشت به آن روحيه را ناممكن می‌سازد. آنها رودر روی خود مردان خون آشامی ‏را می‌بينند كه هر لحظه بتوانند تا ريختن خون مخالفان خود خواهند رفت. هيچ شاخه زيتونی شمشير آنان ‏را كند نخواهدكرد. ولی چه خود شعار و چه رويدادهای پس از آن، می‌تواند و می‌بايد به بحثی دامن ‏بزند كه برای آينده ايران بسيار پرمعنی خواهد بود. ‏ 
 زنده باد مخالفان ما، در هر كشوری تازگی دارد و در ايران كنونی، در جمهوری‌اسلامی، باورنكردنی ‏است. ايران كشور زنده باد و مرده باد است. در جامعه ما يا چيزی موافق است كه در آن صورت بالاتر ‏از آن نمی‌بايد باشد؛ و يا مخالف است كه می‌بايد نابودگردد. جمهوری‌اسلامی اين روحيه را تا پايان ‏ويرانگرش رسانيده است و سايه مرگ خود را بر هر روياروئی و ناهمداستانی افكنده است. چگونه است ‏كه در چنين فضای هراس‌آور سياسی كسانی توانسته‌اند چنين شعار پيشرفته‌ای كه برای هر جامعه‌ای ‏زود است بدهند؟ ‏ 
 اما شايد تنها در ايران چنين شعاری، چنين روحيه‌ای ، امكان تواند داشت. آن رگه رواداری كه تاريخ ‏ايران با آن آغاز شد و تاريخ جهان را به مسير ديگری انداخت، هنوز با همه خشونت و يكسو نگری دو ‏هزار ساله مذهبی، در روان ايرانی دركار است. خونريزی و توحش جمهوری‌اسلامی، در پسزنش ‏فرخنده‌ای، می‌رود كه رواداری را بار ديگر صفت برجسته جامعه ما سازد. از زياده‌روی بيابانی و ‏بدوی حكومت حزب‌الله تا مبالغه دلپذير "زنده باد مخالفان ما" چندان راهی نيست. تنها دوران بی‌شكوه ‏جمهوری‌اسلامی در ميانه است.‏ 
 مبارزان جامعه مدنی كه در آرزوهای خود برای ايران چنان بلند رفتند، همان انقلابيان خون‌آشام ‏ديروزی‌اند كه دريافته‌اند گره دركجاست. از نو حمله آوردن حزب‌الله با تلفات سياسی سنگينی كه ‏واردكرده است، بر توسن آرمانگرائی آنان دهنه‌ای زد؛ ولی می‌بايد اميدوار بود كه آن را از پا در ‏نينداخته باشد. اين حمله بيش از پيش نشان داد كه ايران تا چه اعماقی فرو رفته است؛ و نيز نشان داد كه ‏خشونت بهر نام و با هر توجيه، پيكره سياسی را پاره‌پاره، و راه‌حل‌های كوتاه مدت را در مسائل ‏دراز مدت غرق می‌كند. درست به اين دليل كه سياست ايران بستر آسوده چنين نامردمی‌هاست می بايد ‏درپی چاره‌ای بنيادی و پاك غير متعارف بود. آن شعار، دست زدن نوميدانه بهر وسيله از سوی كسانی ‏بود كه به قربانی بودن و قهرمان شدن خرسند نيستند. ولی درهای بحثی سازنده گشوده شد. برای ‏مردمانی كه در آن گودال مار می‌توانند چنين پروازی بكنند می‌بايد كلاهها را برداشت.‏ 
 در نخستين نگاه، كمتر چيزی به سود اين روحيه تازه است. حزب‌الله هرچه می‌گذرد داو خشونت را ‏بالاتر می‌برد؛ قربانيان بيشتری می‌گيرد و بر كينه‌های بيشتری دامن می‌زند. "ستم از ميان و كرانه" ‏می‌گذرد و تشنگی به تلافی، دست كم به عدالت بالا می‌گيرد. در چنين شرايطی به دشواری به زبانی ‏جز انتقام‌جوئی می‌توان سخن گفت. آنهمه خونهای بيگناهان كه بر خاك ريخته‌اند ؛ آنهمه سال‌ها كه در ‏زندانهای غير‌انسانی سپری شده است چه می‌شود؟ كسانی در تجاوز حد نگذاشته‌اند. چگونه می‌توان ‏فراموش كرد و از آن كمتر، بخشود؟ مساله روياروئی موافق و مخالف نيست، مساله كشنده و كشته است‏‏. آيا می‌توان از رنجديدگان يا بازماندگانشان انتظار داشت كه هر روز به سخت‌ترين كيفرها برای سران ‏رژيم و هزاران كارگزار و فرمانبر و همدست آنان نينديشند؟ 
 با اينهمه در چندسال گذشته چه در ميان اصلاحگران در ايران و چه در ميان بسياری از نيروهای ‏مخالف رژيم در بيرون، انديشه پايان دادن به خشونت ـ اگرچه به نام عدالت ـ با سرسختی در برابر هر ‏جلوه تازه درنده خوئی فرمانروايان اسلامی پايداری كرده است. گفتمان مخالفان وضع كنونی از هر رنگ ‏، آشكارا با آن سال‌ها كه هرتير چراغ را برای يك آخوند نشان كرده بودند تفاوت يافته است. رنج مردم با ‏گذشت سال‌ها بيشتر شده است اما واكنش‌ها ديگر آن آميخته درد و كينه‌جوئی نيست و عنصر غيرشخصی ‏در آن چيرگی می‌يابد. پاك كردن حساب با كسانی كه چنين بي‌رحمانه به جان كشور و هم ميهنان خود ‏افتاده‌اند همچنان اولويتی است ولی معنی و نوع پاك كردن حساب دستخوش دگرگونی می‌شود. جامعه‌‏أی كه سرانجام تصميم گرفته است رسيدن به پختگی را آغاز كند درپی پاك كردن حساب نه تنها با يك ‏حكومت بزهكاران، بلكه با خود و تاريخ خودش است.‏ 
 حكومت‌اسلامی ريشه در ژرفای فرهنگ و تاريخ ايران دارد؛ يك پديده بومی است. "بازگشت به خود" ‏بيهوده آغازگر جنبشی نبود كه تظاهر كاملترش را در انقلاب‌اسلامی يافت. "می‌كشم، می‌كشم، آنكه ‏برادرم كشت" و "خمينی عزيزم، بگو كه خون بريزم" فرياد انقلابی مردمی بود كه در ميليونهايشان به ‏خود، به شنهای داغ صحرای كربلائی كه همه جهان‌بينی‌شان از آن "سيراب" شده بود، باز می‌گشتند ؛ و ‏با شور واپسمانده‌ترين لايه‌های مردم در واپسمانده‌ترين سرزمين‌ها، پيرايه‌های عاريتی تمدن امروزی ‏را بدور می‌انداختند.‏ 
 بازگشت به ريشه‌های خود در برابر هجوم ارزش‌های فرهنگ جهانگير غرب، بوميگرائی، که بيش از ‏صد سال كشورهای اسلامی را از دريافتن و زيستن جهان امروز بازداشته است برای بسياری كسان ‏بسياری معنی‌ها می‌داشت؛ ولی در جامعه‌ای كه خون و شهادت و بازهم خون، برترين ارزش‌ها بود و ‏بزرگترين "انديشمندانش" به اصطلاح رنسانس فكری و سياسی خود را با زنده كردن سرمشق ( پاراديم ) ‏كربلا آغاز كرده بودند تنها به همان كربلا می‌شد بازگشت.‏ ‏ ‏ 
 آن ميليونها كه دو دهه پيش صلای خون در می‌دادند در چشم خود همان اندازه بر حق می‌بودند كه ‏خونخواهان امروز هستند ( در واقع بسياری از اينان همانهايند كه در ۱۳۵۷ به دلايل ديگری فرياد خون ‏می‌كشيدند ) . دليل و بهانه برای همه هست و فراوان هست. بحث برسر اينكه چه كسی حق دارد چه كسی ‏را بكشد و چه كسی بيشتر سزاوار است، تمامی نداشته است. همه در پايان خود را بر شنهای داغ آن ‏صحرا يافته‌اند. سرمشق را می‌بايد تغيير داد.‏ 

‏* ‏ 
 دگرگونی سازنده از بازانديشی موقعيت مخالفت آغاز شد. ما چرا با جمهوری‌اسلامی در مبارزه‌ايم؟ ‏آيا برای بازپس گرفتن اموال يا مقامات يا تلافی ناروائيهائی است كه در اين سال‌ها بر مردمان رفته است؛ ‏آيا برضد اليگارشی آخوندی و ولايت فقيه است و هرچه می‌خواهد بشود؛ و يا هدفهای بزرگتری در ‏برابر است؟ از نظر اكثريت كسانی كه هنوز رهانكرده و دنبال زندگی خود نرفته‌اند پيكار ما برای ‏ساختن جامعه‌ای است كه ديگر دستخوش استبداد و خشونت نشود. برگشت به جای اول برای اين كسان ‏نه عملی است و نه ارزش مبارزه دارد. انقلابی روی داده است كه فرصتی يگانه برای گشودن بسياری ‏گره‌های تاريخی جامعه ايرانی فراهم كرده است. مسئوليت ما گشودن اين گره‌هاست نه رفتن به دنبال ‏هوای دل خودمان. دريغ است كه اين فرصت تاريخ‌ساز را در سودجوئيها يا كينه‌كشيهای شخصی و ‏مسلكی هدر دهيم. حتا جمهوری‌اسلامی جز مانعی بر سر راه نيست. آن را می‌بايد از سر راه برداشت ‏ولی بيش از جمهوری‌اسلامی، به ايرانی می بايد انديشيد كه بر آن ساخته خواهد شد. ‏ 
 به عنوان مخالف، ما طبعا آينده‌ای برای ايران می‌خواهيم كه با جمهوری‌اسلامی در ويژگی‌های اصلی‌‏اش تفاوت داشته باشد. آنچه به جمهوری‌اسلامی ويژگی‌های آن را می‌دهد تنها ناشايستگی و نادرستی آن ‏نيست؛ خشونت نامحدود است. اين خشونت گوهری جهان‌بينی آخوندی است كه "حاكم" را جانشين خدا ‏می‌كند و حق، و انسان صاحب حق، نمی‌شناسد و هزار استدلال شرعی دارد كه خون كسان را كه جز ‏بندگان خدا نيستند بريزد و مالشان را بگيرد. خشونت با حكومت‌اسلامی به ايران نيامد و حكومت همواره ‏در ايران به زيان حق عمل كرده است. حكومت‌اسلامی توانست ابعاد واقعی اين گرايش به خشونت را كه ‏در جامعه ايرانی بوده است و هنوز به درجه‌ای هست، آشكار سازد و سرانجام ما را وا دارد كه ‏از چنبر خشونت در زندگی سياسی بدر آئيم. ما در حكومت‌اسلامی ديديم كه مردمی كه آزادی و عدالت می‌‏خواستند به كجاها رساندند و رسيدند. در تحليل آخر، روحيه پشت سر شعارها تعيين كننده بود و امروز ‏ما به آسانی بيشتر می‌توانيم به عامل مهمتر روحيه بپردازيم. ‏ 
 در اين سال‌ها از سوی گروه‌هائی در درون و بيرون ايده‌های سودمندی طرح شده است كه نشانی از اين ‏توجه به روحيه است. قديمی‌ترين اين ايده‌ها گذاشتن دادگاه برای رسيدگی به پرونده‌های جنايت و دزدی ‏در رژيم بود. در آن سال‌ها كه بيشتری به "لينچ" كردن سران و كارگزاران حكومت‌اسلامی می‌انديشيدند‏، اين پيشرفت يزرگی برای غير شخصی كردن مساله سياسی بشمار می‌آمد. اينكه همه اين سخنان در ‏بيرون گفته می‌شد و هيچ قدرتی پشت آن نمی‌بود از اهميت بحث و گفتمان نمی‌كاهد. در فضای انباشته ‏از خون و خشونت پس از انقلاب، كسانی به پاكسازی و "اعدام انقلابی" و "اجرای عدالت خلقی" نه ‏گفتند و خواستار رعايت فرايند قانونی حتی در شرايط تغيير ناگهانی و خشونت‌آميز رژيم ـ كه در آن ده ‏پانزده سال نخستين تنها سناريو قابل تصور می‌بود ـ شدند.‏ 
 چند سال بعد اين انديشه يك گام بلند پيشتر برده شد. وارث پادشاهی پهلوی در مصاحبه‌ای شايد برای ‏نخستين بار گفت كه در موقعش لغو مجازات اعدام را به نمايندگان مردم ايران پيشنهاد خواهدكرد. در اين ‏سال‌ها لغو مجازات اعدام در ميان گروه‌های سياسی بيرون هواداران بسيار يافته است و افكار عمومی ‏ايرانيان احتمال زياد دارد كه در اين موضوع همراه موج جهانی حركت كند. در موقعيت ايران برداشتن ‏اعدام، گذشته از سودمندی‌هائی كه از نظر حقوقی و اجتماعی بر آن می‌شمرند، يك اهميت سياسی دارد. ‏افراد بی‌شماری كه به عنوان كاركنان دستگاه سركوبگری رژيم كاركرده‌اند اگر بيم جان نداشته باشند كمتر ‏انگيزه‌ای برای ايستادن در برابر مردم خواهند داشت. ‏ 
 حذف كردن مقوله جرم سياسی و بيرون بردن موضعگيری و تصميم سياسی از قلمرو جرم و مجازات ‏كه مشروطه‌خواهان پيش كشيدند باز گام بلند ديگری در جهت خشونت‌زدائی از سياست بوده است. نفس ‏داشتن يك مقام يا عقيده سياسی يا گرفتن تصميم يا موضع سياسی جرم نيست. در آينده نمی‌بايد كسان را به ‏دليل "تحكيم مبانی رژيم منفور اسلامی" پيگرد و آزار كرد. اين مهمترين اطمينانی است كه مردم ايران ‏می‌توانند به يكديگر بدهند كه ديگر سياست را ميدان جنگ مذهبی نخواهند كرد. سياستگران تنها در ‏صورتی قابل پيگرد خواهند بود كه جرمی بنا بر تعريف قانون مرتكب شده باشند. ‏ 
 اما ـ و در اينجاست كه می‌بايد ناانديشيدنی را انديشيد ـ برای ايران در شرايط گذار از جمهوری‌‏اسلامی، در واقع كوتاه كردن دست گروه حاكم كنونی، از اين نيز می‌بايد فراتر رفت. موقعيت‌هائی پيش ‏می‌آيد كه عدالت نيز زير سايه مصالح مهمتر ملی می‌افتد. در افريقای جنوبی پس از آپارتايد چنان ‏موقعيتی پيش آمد. حزب كُنگره ملی افريقائی در فردای پيروزی‌اش خود را با جامعه‌ای دوپاره روبرو ‏يافت. ماندلا رهبر حزب، خود از زندان بيست و هفت ساله بدرآمده، ناگزير بود ميان عدالت يا آرامش ‏اجتماعی يكی را برگزيند. همه چيز حكم می‌كرد كه سران نژادپرست رژيم آپارتايد و هزاران تنی كه ده‌ها ‏سال دستگاه سركوبگری را گردانده بودند و صدها هزار تنی که همكاری كرده بودند و، به كيفر برسند. ‏خانواده‌های بيشماری كه كسان خود را از دست داده بودند، زندانيان به شمار انبوه، ميليونها تنی كه از ‏سياست جدائی نژادی افریقای جنوبی رنج برده بودند، همه از باده انتقام و پيروزی سرمست، عدالت می‌‏خواستند.‏ 
 ماندلا همه زندگی‌اش را در پيكار با حكومت آپارتايد گذرانيده بود، ولی او تنها به سرنگونی نژادپرستان ‏نمی‌انديشيد. آرمان او برقراری يك نظام دمكراتيك می‌بود كه سياه و سفيد در آن به آرامی و برابری بسر ‏برند. عدالتی كه اكثريتی از سياهان می‌خواستند شكاف در آن سرزمين را پرنشدنی، و زخم خونفشان ‏آپارتايد را عميق‌تر می‌كرد. جامعه افريقای جنوبی همانگاه به حد خطرناكی راديكال بود و پيگرد سران ‏و ماموران بيشمار رژيم آپارتايد به آسانی می‌توانست به منجلاب يك "شكار جادوگران" فرو افتد. افريقای ‏جنوبی آن زمان كشوری بود كه در آن هركس می‌توانست ديگری را متهم سازد و هركس فهرست بلند ‏بالای گناه‌كاران خود را می‌داشت ـ مانند آنچه در ايران پس از جمهوری‌اسلامی می‌توان انتظار داشت.‏ 
راه حلی كه رهبرانی چون ماندلا و توتو يافتند و با به خطر انداختن حيثيت خود به مردم قبولاندند درس ‏بزرگی برای ماست، و در بيش از يك زمينه. آنها رهبری را در بهترين صورت خود عرضه كردند كه ‏هر روز در غم از دست دادن محبوبيت خود نيست و از ترس رنجاندن هوادارانش مصالح ملی را زير پا ‏نمی‌گذارد و در يك فرصت تاريخساز، نه به خود بلكه به آينده كشورش می‌انديشد و بهترين راه ممكن را ‏اگرچه به زيان احتمالی خويش برمی‌گزيند. ماندلا به آسانی می‌توانست به عوامفريبی، به قول خليل ‏ملكی به فريفتگی عوام، بيفتد و افريقای جنوبی را به خونريزی و تروريسم و جنگ چريكی و آشوبی ‏بيندازد كه احتمالا هنوز دست از گريبان مردم برنداشته بود. مخالفان سياست او در حزب خودش و در ‏بيرون كم نبودند. چالش جناح فاشيستی حزب كه در پيرامون وينی ماندلا، همسر پيشين او، گردآمده بود، ‏رهبرانی كوچكتر از ماندلا را می‌ترساند. ( آن خانم كه دو دهه‌ای برای چپ گمراه، قهرمان آزادی بود‏، خود به لطف سياست ماندلا توانست از پيامدهای به جريان افتادن پرونده‌های آدمكشی گروهش ـ كشتن ‏سياهان ديگر ـ رهائی يابد.) ‏ 
 ماندلا و توتو بجای دادگاه عدالت كيفر دهنده، دادگاه حقيقت را گذاشتند. همه متهمان آپارتايد بايست در ‏دادگاه حاضر می‌شدند و اتهاماتشان روشن می‌شد و مسئوليت‌های خود را به گردن می‌گرفتند و آنگاه كسی ‏با آنان كاری نداشت. "دادگاه توتو" در اين سال‌ها به پرونده‌هائی بيرون از شمار رسيدگی كرده است. ‏بجز بوتا، نخست وزير اسبق، كه از هر نظر پينوشه افريقای جنوبی است، هركس كه در رژيم پيشين ‏كسی بوده و اتهامی داشته در دادگاه حاضر شده است. مردم افريقای جنوبی از عدالت شخصی چشم ‏پوشيده‌اند و به عدالت تاريخی قناعت كرده‌اند ولی گام قطعی را برای بستن پرونده كشتار و هرج و مرج ‏در كشور خود برداشته‌اند. در افريقای جنوبی بر خلاف جمهوری‌اسلامی با يك دزدسالاری سروكار ‏نداشتند و موضوع بازپس دادن اموال غارتی پيش نيامد كه حتا در يك دادگاه حقيقت نيز نمی‌توان از آن ‏چشم پوشيد. ‏ 
 امروز افريقای جنوبی نمونه پيشرفت و روشنرائی شمرده نمی‌شود. جنايت و ايدز در آن بيداد می‌كند. ‏سرمايه‌ها و مغزها از آن می‌گريزند. ميراث شوم جدائی نژادی، و واپسماندگی فرهنگی كه انحصار به ‏آن سرزمين ندارد، يه اين آسانيها برطرف شدنی نيست. ولی باز كشوری است كه فروغ قاره افريقاست و ‏مگر ره‌گشائی سياسی و اخلاقی آن بتواند به جنگ‌های قبيله‌ای در آن قاره پايان دهد. اقتصاد كشور اندك ‏اندك دارد سامان می‌يابد و آينده‌اش برخلاف بيشتر آن قاره اميدبخش است. اينهمه بی‌گزينش گاندی‌وار، ‏و از خود گذشتگی ماندلا و همكاران معدودش امكان‌پذير نمی‌بود. گاندی می‌گفت پاسخ خشونت، ‏خشونت نيست؛ ماندلا افزود كه چاره خشونت، خشونت نيست. ‏ 
 اكنون مائيم و آنچه می‌خواهيم با يكديگر، با بدترين عناصر در ميان خودمان، بكنيم ( هيچ همرائی يا ‏اجماعی درباره تعريف بدترين عناصر نيست. هر کس ممکن است برای گروهی بشود. اين ويژگی ‏دورانهای بحران اخلاقی و از هم گسيختگی است كه نفرت و دشمنی بی‌مرز می‌شود. ) بر كشور ما ‏گروهی حكومت می‌راند كه هر روزش بافت سياسی و اخلاقی جامعه را بيشتر از هم می‌گسلاند و ‏بازگشت به حالت عادی اجتماعی را دشوارتر می‌سازد. هر نشانه‌ای از پختگی سياسی جامعه با چنان ‏واكنش‌های غير‌انسانی روبرو می‌شود كه فضا را زهراگين‌تر می‌كند. پيام مدارا با گلوله پاسخ می‌يابد و ‏قلم را پشت ميله‌ها می‌فرستند. يك نسل پيش درجات بسيار كمتر سركوبی، فعالترين نيروهای سياسی و ‏اجتماعی را به دامن افراطی‌ترين ايدئولوژی‌ها انداخت؛ كمترين بی‌مدارائی، بيشترين خشم انقلابی را ‏برانگيخت. اگر آن روزها الگوی كار امروز و فردای ما باشد "نه بر مرده بر زنده بايد گريست."‏ 
 ولی رفتار دهه گذشته فعالترين نيروهای سياسی و اجتماعی و رهبران جامعه مدنی ايران چيز ديگری ‏بوده است. آن شعار كه در آغاز اين نوشته آمد تنها غيرعملی‌ترين جلوه روحيه چيره بر گفتمان رهبران ‏طبقه متوسط ايران است. آنها هرچه گفته‌اند و كرده‌اند بيشتر نشان از گاندی و ماندلا دارد تا لنين و ‏خمينی. انديشه دادگاه حقيقت را يكی از همين رهبران پس از رسواشدن وزارت اطلاعات در آدمكشی‌های ‏زنجيره‌ای پيش كشيد ـ همان "مزدوری" كه "آزاديخواهان" در همايش برلين دشنام و بدترش دادند و ‏حزب‌الهيان درون كه خود را آزاديخواه نمی‌نامند به گناه پيگيری پرونده آدمكشی‌ها و به بهانه آنچه در ‏برلين بر سر او و هم‌انديشانس آورده بودند همراه پاره‌ای از آن هم‌انديشان به زندانش افكنده‌اند. این ‏بسيار اميدوار كننده است كه پيكار برای آزادی و ترقی در خود ايران از بيرون در جاهائی پيشتر افتاده ‏است.‏ 
 برداشتن اين گام آخری در زدودن خشونت از سياست در ايران، در آرام كردن جامعه، اگرچه به بهای ‏سنگين "پامال شدن خونها" شايد برای بيشتر گوشها سنگين باشد و باز سيل حملات حق بجانب را سرازير ‏كند. ولی در ايران كسی اين گام را برداشت و پايش هم ايستاده است. ممكن است بگويند او مجبور بود و ‏بيش از اين نمی‌توانست انتظار داشته باشد. ولی ما نيز معلوم نيست مجبور نباشيم و بيش از اين بتوانيم. ‏در آن فردائی كه خواهد آمد، در جامعه‌ای كه بيش از خون به آرامش و زندگی عادی سياسی نيازمند ‏خواهد بود، ما نيز با همه عدالتی كه به حق می‌خواهيم بيش از آن انتظار نمی‌توانيم داشت.‏ 
 اگر ما در بيرون بتوانيم اين گام آخری را نيز برداريم كمك بزرگی به روشن شدن فضا در ايران خواهيم ‏كرد و شايد حتا رسيدن روزی را نيز كه همه انتظار می‌كشيم اندكی پيشتر خواهيم انداخت. برای بيشتری ‏از ما به يادآوردن گفتار و رفتار خودمان در آن سال‌های يك نسل پيش بی‌فايده نخواهد بود و چه بسا به ‏نرمتر شدن موضع‌گيری‌هايمان خواهد انجاميد. اما اگر ما نتوانيم، مردمی كه خشونت را هر روز با ‏پوست خود حس می‌كنند، چنانكه نشان داده‌اند، آمادگيش را دارند و ما را پشت سر خواهند گذاشت. اين ‏ضرورتی است كه بهترين مغزها و دل‌ها در ايران دريافته‌اند. در چنين بحرانی برای آنان فراموش كردن ‏فرمان پنج هزار ساله چشم در برابر چشم و دندان در برابر دندان آسان‌تر است تا پيشواز يك دور ديگر ‏خونريزی و كينه‌كشی.