فرهنگ سياسی آرمانی نداريم
تاریخ:
بحث جدی درباره ضرورت دگرگون ساختن به معنی امروزی كردن فرهنگ سياسی ايران تازه آغاز ‏شده است و دامنه آن به بيش از سياست می‌كشد. فرهنگ سياسی به معنی ارزش‌ها و در نتيجه عادت‌های ‏چيره بر گفتمان و رفتار سياسی است و اين ارزش‌ها نمی‌تواند از نظام ارزش‌های يك جامعه چندان دور باشد‏‏. در جامعه‌ای كه مردان حق دارند به بهانه ناموس، خون زنان را بريزند؛ يا مردمان برای خوردن مال ‏ديگران می‌توانند از يك آخوند با پرداخت پولی به او اجازه بگيرند، سياست نيز عرصه تجاوز و ‏زورگوئی و خشونت خواهد بود. مردمی كه در زندگی شخصی تاب كمترين ترك اولی را از يكديگر ‏ندارند، در سياست نيز مخالف را دشمن خواهند شمرد و تا نابوديش خواهند رفت. جامعه‌ای كه افرادش ‏با مسئوليت شخصی بيگانه‌اند و چشم به مشيت الهی می‌دوزند و حاجت خود را به توسل به پنج تن و ‏هزاران امامزاده يا پير و مراد می‌بندندو ، در امور سياسی نيز كارشان بی‌قدرتهای برتری كه يك تنه ‏كارها را راه می‌اندازند و اگر نتوانستندو ، مسئوليت‌ها به گردنشان می‌افتد و ديگران، همه را، هميشه پاك ‏و خطاناپذير نگه می‌دارند نمی‌گذرد.‏ 
 درارتباط با فرهنگ سياسی جامعه خودمان، گذشته از يك ادبيات انبوه تسليم و قناعت و روحيه شكست، ‏همين بس كه به سخنان هر روزه گوش فرا دهيم تا گوشه‌ای از گره‌گاه‌های آن را دريابيم. اين جامعه‌ای ‏است پر از زنان و مردانی كه هميشه قربانی و گول خورده و خيانت شده و مظلوم‌اند، و هميشه حق ‏داشته‌اند و بدی از آنها ساخته نيست و ديگران بوده‌اند كه كارها را خراب كرده‌اند يا به آنها نارو زده‌اند‏؛ يا فلك كج‌رفتار است كه "به مردم نادان دهد زمام مراد" وگرنه آنها كه "اهل دانش و فضل‌اند و همين ‏گناهشان بس."‏ 
 بازگشت به گذشته‌های دور نه لازم است نه برای همه آشنا؛ ولی همين انقلاب‌اسلامی را - كه نه لازم ‏بود و نه پرهيز ناپذير - می‌توان نمونه گرفت. كسانی بيست و پنج سال به معنی لفظی واژه سوار بودند ‏و دست گشاده‌ای داشتند كه پيش از آن برای كسی نبود و هنگامی كه با پيامدهای ناگزير كوتاهی‌ها و زياده‌رويهايشان روبرو شدند بجای ايستادگی و اصلاح خود، دست در دست دشمنان به ويرانی خود و كشور ‏كوشيدند و موقعيت انقلابی چاره‌پذير را به انقلاب‌ناگزير كشاندند. كسان ديگری همه آن بيست و پنج ‏سال غم آزادی و قانون خوردند؛ يا به دعوی پيشتازی، هر چه را ديدند به نام ارتجاع كوبيدند و هنگامی ‏كه در يك موقعيت انقلابی، فرصت برقراری آزادی و قانون و عدالت اجتماعی به دستشان آمد بجای ‏ايستادگی و پافشاری بر آرمان‌های خود، دست در دست دشمنان - و بدترين مرتجعان - به ويرانی خود و ‏كشور كوشيدند. شكست برای همه آنان و به نوبت آمد، ولی واكنش‌ها چه بود؟ سواران پياده شده گناه ‏اشتباهات و كاستيهای بيشمار را به گردن ابرقدرتها انداختند. مخالفان آزاديخواه و پيشتاز هرچه را كه از ‏بی اصولی و سبك وزنی سياسی بر سرشان آمده بود، به گردن هماوردان خود انداختند. هواداران رژيم ‏پيشين، بدبختی كشور را نتيجه پيشرفتهای رشگ‌انگيز و هراس‌آور دوران خويش كه گويا در جهان ‏مانندی نداشته است شمردند. پيروزمندان شكست خورده انقلاب، بدبختی اكنون را نتيجه حتمی و اجتناب‌‏ناپذير استبداد و فساد و وابستگی گذشته كه گويا در جهان مانندی نداشته است شمردند. ‏ 
 توده‌های مردم نيز كه از آنها كه می‌بايست پشتيبانی نكردند و رمه آسا به دنبال آنها كه نمی‌بايست ‏افتادند؛ و آنجا كه لازم نمی‌بود هزار ترديد و ناباوری نشان دادند، و آنجا كه لازم بلكه حياتی می‌بود ‏بی‌هيچ انديشه‌ای از پشتيبانی گذشته به پرستش رسيدند، همچنان خود را تسلی دادند كه "نمی‌گذارند و ‏نگذاشتند" و همه جز خودشان بدند ؛ و آنچه پيش آمد تا فلان مرحله‌اش خوب بود و اگر بعدا بدتر از ‏هميشه شد موضوع ديگری است. ( كدام موضوع ديگری؟ )‏ 
 گروه اول در دليل تراشيهای خود درنيافت كه اگر بزرگترين نيروهای سياسی و اقتصادی جهان، ايران ‏را چنان می‌خواهند كه هست، ديگر هيچ اميدی به آينده اين كشور نمی‌توان داشت؛ و اگر چنان كشور ‏بی‌مانندی را كه بهترين‌های دنيا از پيشرفت‌هايش به هراس افتاده بودند می‌شد در چنان مدت كوتاهی به چنان ‏آسانی، از راه دور و بی‌نياز به مداخله مستقيم، بی‌هيچ كوتاهی از خود او ، از "اوج ماه به قعر چاه" ‏انداخت، چگونه می‌توان درآوردن ايران را از گودال تاريخ به دست ايرانيان تصور كرد؟ گروه دوم در ‏دليل تراشيهای خود درنيافت كه اگر بديهای امروز نتيجه حتمی بديهای ديروز است و خودش هيچ ‏مسئوليتی نداشته، ديروز هم نتيجه حتمی پريروز بوده است و هماوردانشان هيچ مسئوليتی نداشته‌اند. از ‏اين بدتر، اگر چنين رابطه مكانيكی ميان اكنون و گذشته برقرار است چه آينده‌ای را جز هر روز بدتر ‏شدن وضع می‌توان تصور كرد؟ ديروز بد بود و امروز به ناگزير بدتر شده است. اگر دنبال اين قياس را ‏بگيرند پريروز ناچار كمتر بد بوده است و فردا حتما بسيار بدتر خواهدشد. سياست، مساله نيرومندی ‏كاراكتر و ژرف‌بينی نيست، اين است كه چگونه كاميابی‌های ديگران و ناكامی‌های خود را خوار كنند، ‏چگونه گناه را از خود بردارند و به ديگران بيندازند.‏ 
 بر هر دو اردو روحيه عمومی ما، منطق فرهنگ سياسی ايران، فرمان می‌راند: بی‌انصافی و خرد‌‏گريزی. به زبان ديگر ضعف اخلاقی و سياسی است كه ما را به چنين تاريخ و سياستی دچار كرده است؛ ‏و تا هنگامی كه ايرانی خودمختار نشود همين خواهد بود. با چنين اهميتی كه به خودمختاری می‌دهيم می‌‏بايد آن را درست بفهميم. معنای خود‌مختاری، آنگونه كه خود ما نخست در الهيات آئين زردشتی در‏يافتيم و انسان را نه تنها مسئول خود بلكه مسئول همه جهان هستی، و تعيين كننده فرا آمد نبرد ميان نيكی ‏و بدی دانستيم، و يونانيان در فلسفه اخلاقی خود دريافتند و اروپائيان بعدها دوباره كشف كردند، آغاز ‏كردن و پايان دادن امور شخصی و اجتماعی از، و به، خويشتن است. انسان هنگامی خود مختار ‏می‌شود كه از كفالت ديگران بدر آيد؛ مسئول بد و نيك خود باشد - هم در نظر ديگران و هم بويژه در ‏نظر خودش . مسئوليت به معنی تسلط كامل بر اوضاع و احوال خود نيست . هيچ كس به چنان ‏خودمختاری نمی رسد و ما همه دستخوش اوضاع و احواليم. ولی در اوضاع و احوال می‌توان پاسخ‌ها و ‏واكنش‌های گوناگون داشت ( حتا بی‌حركت ماندن و هيچ نكردن، پاسخ و واكنشی است ) و در آنجاست كه ‏انسان می‌‌تواند اختيارش را اعمال كند؛ و مسئوليت آنچه پيش آيد با اوست و نه اوضاع و احوالی كه به ‏مقدار زياد بيرون از اختيار او آمده است. ‏ 
 از اينجاست كه در شرايط برابر، كسانی پيش و كسانی پس می‌افتند؛ برخی می‌برند و برخی می‌بازند. ‏از اينجاست كه تصميم درست، كه به كاراكتر و خرد برمی‌گردد؛ و قضاوت درست، كه به خرد ‏و كاراكتر برمی‌گردد، ارزش می‌يابد و مايه تفاوت انسان‌های والا و فرومايه و دانا و نادان می‌شود. ‏انسان خودمختار از فرمانروائی رهبر و مراد و پدر روحانی بيرون است. حتا سرنوشت دستی بر او ‏ندارد؛ زيرا از سرنوشت خود آگاه نيست، مانند همه ديگران؛ و منتظر فرود آمدن آن نمی‌شود و با ‏تصميم‌ها و قضاوت‌هايش به رقم‌زدن سرنوشت كمك می‌كند. انسان خودمختار می‌داند كه هرچه را كه ‏هست می‌توان بهتر و بدتر كرد و هيچ امر حتمی به معنی بيرون از گزينش و اختيار انسان، در امور ‏انسانی و اجتماعی وجود ندارد - مگر پس از رويدادن اموری كه برگشت پذير و اصلاح كردنی نيستند. ‏ولی بيشتر آنچه در قلمرو انسانی است برگشت‌پذير و دست كم اصلاح كردنی است. انسان غربی با چنين ‏نظام ارزش‌هائی بر جهان پيرامونش چيره شده است. ‏ 
 اكنون به آسانی می‌توان دريافت كه رفتار ايرانی متعارف در زندگی عمومی چه اندازه با اين تعريف ‏خودمختاری ناسازگار است. ايرانی، تا آنجا كه از همين تاريخ همروزگار می‌توان ديد، نمی‌خواهد يا ‏باور ندارد كه بتواند بر جهان پيرامون خود تسلط يابد. اين روحيه ايرانی كه چشم و دستش پيوسته به ‏بالاتر است؛ و بيش از كاميابی در زندگی به رفع مسئوليت می‌انديشد، اين دل‌مشغولی به "آبرو" به ‏هزينه پيش بردن كارها، در قلب ناكاميهای ملی ماست و می‌بايد اصلاح شود. آن ايرانی متعارف كه در ‏خود توانائی تصميم گرفتن و عمل كردن به استقلال نمی‌بيند يك نگرانی اصليش آن است كه مبادا كار به ‏جائی نرسد و او پاسخگو باشد. از سوئی زيستن در سختی برايش طبعا آسانتر است تا از دايره بيرون ‏رفتن به جستن پيكار ؛ اما از سوی ديگر ترجيح می دهد كه كار اصلا به جائی نرسد ، تا آنكه او پاسخگو ‏باشد . اين پندار باطل او را رها نمی‌كند كه آنكه تصميمی نگرفت و كاری نكرد سرزنشی هم نمی‌برد. ‏پيوسته به گوشش خوانده‌اند كه "ديكته ننوشته غلط ندارد ." اما موضوع اين نيست. مشكل اصلی جامعه ‏ما ديكته ننوشتن است. گناه يا كوتاهی اصلی اينجاست. غلط نداشتن هيچ چيز را حل نمی‌كند. اينهمه ‏مردم در زاويه‌ها گوشه گرفتند يا ذكر گفتند و دست به سياه و سفيد نزدند. اينهمه در كنج خانه‌هايشان بنا ‏به ضرب‌المثل "هركه در است ما دالانيم ‏‎…‎‏" نشستند و سواری دادند و چهار پنج سده از دنيا واپس ماندند‏‏. كسی آنان را از بابت كارهائی كه نكردند سرزنش نكرد ولی ندانستند كه سراسر زندگی‌شان سرزنش بوده ‏است. به گمان خود "آبرو"يشان را با بی‌عملی حفظ كردند ولی تاريخ خود را با بی آبروئيهائی كه ديده‌ايم ‏و می‌بينيم انباشتند.‏ 
* * *‎ 
 از يك نظر می‌توان آرمان سياست را برای ايرانی غير سياسی - عموم ايرانيان - "سياستگری بيگناهی" ‏‏( كه معادل انگليسی‌اش ‏‎ politics of innocence، تا هنگامی كه تفاوت ميان ‏‎ politics‎سياستگری و ‏policy‏ ‏سياست در فارسی جا بيفتد، گوياتر است ) توصيف كرد. منظور از اين اصطلاح كه از برنارد ويليامز، ‏يك استاد فلسفه امريكائی، وام گرفته شده سياست آرمانی دور از گرد و خاك و آلودگی‌های سياستگری ‏معمولی است كه بی آن كار روزانه جامعه‌ها نمی‌گذرد. فرا آمد اينگونه انديشيدن به سياست، غير ‏سياسی شدن جامعه و سياسی شدن زندگی روزانه است. هرچه سياست در عمل، آلوده‌تر و پرهيز كردنی‌‌‏تر می‌نمايد در آرمان، اسطوره‌أی‌تر و بالاتر از سطح معمولی می‌شود. ايرانی در زندگی روزانه به ‏سياست نمی‌پردازد زيرا "فريب و ماديات" است ( آنهم برای مردمانی كه زندگی روزانه‌شان همه فريب ‏و ماديات است ) ولی گاه‌گاه كه در اوضاع و احوال ويژه بدان روی می‌آورد با انتظارات دور و دراز و ‏با حالتی جذبه‌آميز است. او پيوسته رهبر رهبر می‌گويد ولی در پی رهاننده است - سياست به عنوان ‏صورت ديگری از تجربه مذهبی. ‏ 
 برای او سياست امری است كه می‌توان مدتهای دراز به حال خود، در واقع در دست هر كه پيش آيد، ‏گذاشت و سپس هنگامی كه كارد به استخوان رسيد كه با چنين سياستی می‌رسد، چندگاهی دنبال كسی ‏افتاد و سينه زد و او را به خدائی رساند و در انتظار ماند كه ناگهان و به تندی، همه چيز معجز‌آسا ‏درست شود. آنگاه يك بار ديگر سرخورده شد و باز در لاك خود، در آن زندگی روزانه پر از فريب و ‏ماديات، در آن پليدی خودساخته فرو رفت. ‏ 
 اين فرايندی است كه جامعه ما را هم غير سياسی و هم سراسر سياستزده كرده است. از سوئی به ‏سياست، به معنی امر عمومی، نمی‌پردازيم زيرا پليد است؛ از سوی ديگر چون زندگی در جامعه بی‌‏سياست امكان‌پذير نيست ميدان را برای هر ديوانه قدرت، هر بی‌مايه جاه‌طلب، و مداخله آنها در هر ‏گوشه زندگی‌مان می‌گشائيم. از سوئی قدرت خود را پشت سياست نمی‌گذاريم تا به زندگی‌مان در ‏جامعه انتظامی ببخشد؛ از سوی ديگر در "وايو" ( از پهلوی ) يا خلائی كه بی‌مشاركتی ما پديد می‌آورد ‏خود را دستخوش سياست‌بازی هر روزه می‌كنيم. برای كمترين كارمان ناگزير به ديدن اين و آن و راضی ‏كردن هر كه قدرتی دارد می‌شويم و غافليم كه آن وايوی سياسی است كه دست اينهمه مردمان بی‌اهميت ‏را بر زندگی ما دراز می‌كند. در جامعه‌أی كه مردم حضور سياسی دارند كی هر مامور خرده پا می‌‏تواند رشوه بگيرد يا هر كار كوچك، به اجازه دل‌بخواهی ديگری بسته است؟ سياست به نظرمان پليد است ‏چون خودمان سرتاسرسياست و سرتاسر زندگی‌مان را به پليدی كشيده‌ايم. ‏ 
 فراوان بوده‌اند كسانی كه از اين دور باطل راهی به بيرون جسته‌اند و چاره را در دگرگونی فرهنگ ‏سياسی، كه چنانكه يك خواننده نيمروز در اين معنی اشاره كرده‌اند می‌بايد در جهت بهبود باشد، ديده‌اند‏‏. ولی چاره يكی بيشتر نيست: آموختن راه از رهروان كاميابتر. مشكل فرهنگ سياسی ما به مساله اصلی ‏جامعه ايرانی از همان هنگام از اواخر سده دوازدهم ( ميلادی ) كه به ركود فرهنگی و فكری افتاد، يعنی ‏توسعه، بر می‌گردد - توسعه در همه ابعاد آن بويژه توسعه سياسی كه بيش از همه از آن غافل مانده‌ايم، ‏چون بيش از همه با منافع گروه‌های حاكم بستگی داشته است. توسعه يا تجدد در مفهوم گسترده‌تر آن ‏ايرانی و آلمانی، به مثل، بر نمی‌دارد. آلمانها نيز چند دهه‌ای را در سده‌های نوزدهم و بيستم در اين ‏توهم خطرناك گذراندند كه يك توسعه آلمانی متفاوت از نمونه فرانسوی يا انگليسی هست. تفاوت گذاشتن ‏ميان فرهنگ و تمدن يكی از جلوه‌های آن بود؛ فرهنگ را آلمانی و ژرف و معنوی، و تمدن را فرانسوی ‏و ميان تهی و مادی می‌انگاشتند و سياست را چنانكه در دمكراسيهای غربی ورزيده می‌شد خوار می‌داشتند.‏ 
 جامعه‌ها گوناگون‌اند و در پويش توسعه از راه‌های گوناگون و با سرعت‌های گوناگون می‌روند ولی اگر ‏مانند ما يا بقيه جهان سومی‌ها تعريف‌های گوناگون نيز داشته باشند سر از همين تركستان‌های ما در می‌آورند‏‏. ما هيچيك فرهنگ و تمدن آلمان را - كه با همه تلاش‌های روشنفكران راستگرای آلمانی جلوه‌های دوگانه ‏و گاه ناهمزمان يك مرحله معين در زندگی هر جامعه‌ای است -نداريم و خوشبختانه نتوانستيم فرهنگ را ‏به آن صورت اهريمنی وارونه و مخدوش كنيم. ولی به آسانی همان گمراهی را به نمايش گذاشته‌ايم.‏ 
 عربها كه به نظر نمی‌رسد در آينده قابل پيش‌بينی بتوانند از نشئه مالكيت اسلام و آن يكصد ساله ‏كشورگشائی‌ها بدرآيند همچنان در كوره راه توسعه اسلامی افتان و خيزان می‌روند و همه پول‌های جهان ‏نمی‌تواند گودی بينوائی اخلاقی و سياسی‌شان را پركند. ما از عربها مشكل آن هزار و پانصد ساله ‏شاهنشاهی را نيز اضافه داريم. هم دعوی مالكيت اسلام و بسياری از بهترين پديده‌هائی كه اسلام بدان ‏شناخته می‌شود؛ و هم افتخارات پيش از آن كه به لكه شكست و فرمانبرداری و به رنگ فاتحان درآمدن ‏نيز آلوده نمی‌بود. وسوسه ما به رسيدن به يك توسعه ايرانی، دست كم ايرانی-اسلامی، نيرومند بوده ‏است. از اواخر سده نوزدهم در راه آن افتاده‌ايم. جامعه‌شناسان به اين پديده بوميگرائی ‏nativism‏ می‌‏گويند و از گرفتاريهای بزرگ پويش توسعه در كشورهای كهنی است كه شوكت پيشين را به امروز می‌‏كشانند و سربلندی بجا را مايه خرسندی بی‌جا می‌سازند‌.‏ 
*  
 بوميگرائی اسلامی ما در ١٣٧۵/ 1979 با لحظه حقيقت و با چهره واقعيش روبرو شد و ديگر جز با ‏مافيای آخوندی و مردمكشان حزب‌اللهی قابل تعريف نيست. اكنون می‌بايد پيش از آنكه بوميگرائی ‏شاهنشاهی چندگاهی كسانی از ما را سرگردان كند به آن نيز بپردازيم. گذشته شاهنشاهی ما، پيش از ‏دويست ساله خونريزی و ويرانی اعراب كه آگاهانه به نابودكردن هر چه ايرانی بود كمر بستند، بسيار ‏افتخار‌آميز است و عربها را نيز به تحليل برد. دستاوردهايش چنان در ياد جهان مانده است كه حتا ‏هنگامی كه خود ايرانيان پس از سده‌ها هجوم بيابانگردان، ديگر جز خاطره مبهمی از آن نداشتند به ‏كشف دوباره‌اش كمك كرد. ‏ 
 اما آن گذشته به عنوان يك نمونه توسعه، نوسازی جامعه و فرهنگ، جز عرفيگرائی و رواداری ‏مذهبی - نخستين سرمشق آن در جهان - چيز زيادی ندارد كه به ايرانی امروز عرضه كند. حتا آن سُنت ‏نيز تاب ساسانيان را، كه با اندك آسان‌گيری می‌توان گفت نمونه دولت- ملت را در صورت نخستينی غير ‏دمكراتيكش به جهان دادند ( تا پيش از آنكه اختراع توپخانه سنگين باره افكن، پايه گذاريش را در جهان ‏فئودالی امكان‌پذير سازد ) نياورد. در آنچه به فرهنگ سياسی يا مجموعه رفتارهای سياسی مربوط می‌‏شود سُنت ايران باستان درست چيزی است كه می‌بايد بيشترين فاصله را از آن گرفت. پرستش شاه و ‏ذوب كردن دولت در او مايه انحطاطی شد كه از همان فراز درخشندگی و قدرت رخ می‌نمود و پياپی به ‏ركود و ويرانی و شكست می‌انجاميد. آرمانی كردن يك دوره، از راه تمركز بر يك يا چند شخصيت و ‏رويداد در بهترين حالتهايشان و نديدن زمينه عمومی، اتفاقا يكی از جنبه‌های فرهنگ سياسی ماست كه ‏می‌بايد اصلاح شود.‏ 
 ما مدتهاست به بحران فرهنگ سياسی خود رسيده‌ايم و بازگشت به سياست‌های جهان آرمانی پيش از ‏اسلام پاسخ ما نيست. مساله از اسلام و پيش از اسلام در می‌گذرد. حتا در همان زمان، ما درباره نقش ‏مردم در زندگی عمومی - توده‌ای بيش از ماليات و بيگاری دهنده و پر كننده صفوف ارتش - به اشتباه ‏افتاديم. كورش به تحقير درباره يونانيان می‌گفت كه در بازار ( "آگورا"ی مشهور كه از نوآوريهای ‏شگرف تمدن يونانی است ) گرد می‌آيند و بهم دروغ می‌گويند. او معنی بحث آزاد سياسی را در نيافت و ‏جانشينانش نيز كه پياپی از نخستين ارتش شهروندان جهان در زمين و دريا شكست خوردند رابطه ميان ‏قدرت نظامی يك دولت-شهر كوچك را با همان دمكراسی محدود آتنی در نيافتند. ( نيروی دريائی شكست‌ناپذير آتنی را تنها يك جامعه مردان آزاد می‌توانست سازمان دهد كه در آن شهروند داوطلب، هم سرباز ‏و هم دريانورد بود و در "تريرم"هايش بردگان پاروزن جا را بر جنگيان تنگ نمی‌كردند.)‏ 
 اكنون پس از دوهزار و پانصد سال تجربه عملی دمكراتيك و پاره‌أی از بزرگترين آثار ادبی و فلسفی ‏جهان كه سُنت دمكراتيك را غنی كرده‌اند، چگونه می‌توان به نام آشتی دادن سُنت ايرانی با پديده‌هائی ‏پاك در تضاد با آن، از شاه آرمانی يا آرمان شاهی دم زد؟ ما برای نوسازی فرهنگ سياسی خود نيازی ‏به آن سُنتها نداريم و برای درس گرفتن از تاريخ به يك يا چند شخصيت و رويداد استثنائی بسنده نمی‌كنيم. ‏پادشاهی در ايران از كهن‌ترين نهادهاست. ولی آن را نيز در آغاز سده بيستم ناچار شدند نوسازی و ‏قانونی كنند تا هم اجازه پيشرفت به كشور بدهد و هم بپايد. نوسازی ناقص ماند و اگرچه پيشرفت حاصل ‏شد پادشاهی نپائيد. ‏ 
 بجای آرمان‌پرستی در فرهنگ سياسی می‌بايد مهارتهای سياسی را بيشتر كرد و ورزش داد: شكيبائی ‏در برخورد با جز خود؛ مدارا و توانائی موافقت كردن بر موافق نبودن؛ شناخت سود روشنرايانه‌أی كه ‏دورتر از نوك بينی را ببيند؛ سازش بر سياست‌ها و نه بر اصول؛ دريافتن اهميت امور پيش پا افتاده ‏روزانه در طرح كلی؛ درگيرشدن با زندگی جامعه؛ جانشين كردن دشمنی با مخالفت. سياست به معنی ‏باريكتر واژه، سياست حكومت كردن است و اگر حكومت بر سرنيزه ننشسته باشد می‌بايد امری در ميان ‏مردمی باشد كه احزاب و معامله‌های سياسی و چانه‌زدن‌های نظرات و سودهای گوناگون را پائين‌تر از ‏مقام بلند يا آرمانهای دست نيافتنی خود نشمرند و در انتظار ظهور رهبران فرهمند و افسون‌كار ننشينند. ‏مردم و افراد انسانی صاحب حق را با بزرگترين شخصيت‌ها نمی‌توان جايگزين كرد و سياست افسون ‏نيست.