اصلاحات گمشده در گردباد موقعیت انقلابی
تاریخ:
‏ اصلاحگران درون، و بیرونیانی که سرنوشت خود را به آنها بسته‌اند و آینده‌ای جز در جمهوری‌اسلامی ــ ‏یک جمهوری‌اسلامی تعدیل شده و فراگیرنده‌تر، شامل یاران مهجور افتاده ــ برای خود نمی‌بینند، در ‏وضعی نومیدانه‌اند. آنها نه تنها برضد یک مافیای آشتی‌ناپذیر که بهتر از آنها، هم کارکرد قدرت را می‌‏شناسد و هم به موقعیت هراس‌آور خود‌آگاه است و تکان نمی‌خورد؛ و نه تنها برضد جامعه‌ای، هشتاد و چند ‏درصد جمعیت که اندک اندک به پایان تحمل خود می‌رسد؛ بلکه بر ضد زمان می‌کوشند. اصلاحاتی که ‏می‌خواهند، حتا اگر انجام‌پذیر باشد، به جائی نخواهد رسید. تعدیل سیاست‌های دیوانه‌وار رژیم و کاستن از ‏فسادی، که مانند پوستی که بر تن کشیده شده، ویژگی طبیعی یک حکومت‌اسلامی است، و بی‌آن خواهد مرد، ‏راه حل‌هائی سپری شده است. بُن‌بست حکومت و از هم گسیختگی کشور و احساس مردم از اینها در گذشته ‏است. ایران در یک موقعیت کلاسیک انقلابی است: "مردم نمی‌خواهند و حکومت نمی‌تواند." ‏ 
 روشنفکران مذهبی، اصلاحگران اسلامی، هواداران دوم خرداد، ملی مذهبی‌ها، و جمهوری‌خواهانی که همه ‏چیز را به یک جمهوری می‌بخشند، به این معنی که تا مرز غیر‌ممکن با آن راه می‌آیند، همه کمر به رهانیدن ‏جمهوری‌اسلامی از تنگنائی بسته‌اند که از درون و بیرون هر روز تنگتر می‌شود. این تنگنائی است که ‏بی‌آنکه متوجه باشند خود بهمراه رژیم اسلامی در آن گیر کرده‌اند. استدلالهای آنان، که همه نشان‌های ‏پوزشگری را دارد، بیش از آنکه دیگران را متقاعد کند خودشان را به سترونی اندیشه انداخته است. کوشش ‏برای آشتی دادن اسلام و دمکراسی؛ میان ایمان (که جای چون و چرا نمی‌گذارد و گرنه ایمان نیست) و عقل به ‏معنی خرد نقاد که نه مقدس می‌شناسد نه هیچ چیز را فراتر از بحث آزاد تا حد دور انداختن می‌داند؛ میان ‏حکومت شرع که بنای آن بر تسلط بر همه شئون زندگی شخصی و اجتماعی، و بر طبقه‌بندی و تبعیض، و ‏برتری و فروتری ذاتی کسان است با جامعه مدنی؛ و دست و پا زدن برای یکی شمردن دمکراسی و ‏جمهوری، نمونه‌هائی از بُن‌بستی است که از حکومت‌اسلامی به واپسین خط دفاعی آن سرایت کرده است. ‏ 
 در میان آنان روان‌های دلاوری پیدا شده‌اند، به شمار فزاینده، که آگاه از سترونی اسلام سیاسی در عمل و ‏اندیشه، و خسته از سازش‌ها و نیمه کاریهای ملی مذهبیان (همه سیاست پیشگان و روشنفکران میانه‌گیری که ‏تنها در نقش واسطه و محلل و زمینه‌ساز رادیکالیسم مذهبی از کاری بر آمده‌اند) از بُن‌بست به بیرون ‏می‌زنند. آقای اکبر گنجی، که چند سال پیش سردار بساز و بفروشی و ماشین ترور او را در تاریکخانهء ‏اشباح رسوا کرد و بهای آن را با زندان هشت سالهء خود می‌پردازد با انتشار بیان نامه (مانیفست) خود از دل ‏زندان رژیم، راه را برای رهانیدن اذهان روشنفکران اسلامی از زندان عادت‌ها و محدودیت‌های خود ساخته ‏گشوده است. از میان گروه بزرگ روشنفکران اسلامی تجدید نظر طلب، او از همه پیشتر رفته است زیرا به ‏درستی دریافته است که استدلالی که نیمه کاره از بیم یا ملاحظه‌کاری سیاسی رها شود فلج اندیشگی را بیشتر ‏می‌کند. ‏ 
 از این مهمتر او و همفکران‌ش دریافته‌اند که سیاست نیمه کاره و آشتی دادن آشتی‌ناپذیر و همه چیز برای ‏همه کس بودن، که نشان عمدهء گرایش ملی مذهبی است، تنها به افراطی‌ترین گرایش‌ها میدان می‌دهد. اسلام ‏در سیاست، به معنی بهره‌برداری از احساسات مذهبی و دامن زدن به خرافات؛ و در حکومت، به معنی ‏قانون‌گزاری زیر نفوذ مذهب و گردن نهادن به رهبری آخوند؛ و در فرهنگ، به معنی مرده‌پرستی و اعتقاد به ‏معجزات؛ و در اندیشه به معنی تکیه بر متنها و سرمشق‌های مقدس، یک نتیجهء ناگزیر بیشتر ندارد: تسلیم ‏شدن به عوام‌فریبانه‌ترین شعارها و پذیرفتن رهبری ریاکارترین روحانیان. بازی با دین در کشورداری به ‏معنی از پیش پذیرفتن چیرگی تعصب بر اندیشه و عمل سیاسی است. ملی- مذهبی و هم نشینان‌ش در بیرون، ‏دادن امتیازاتی را به احساسات مذهبی مردم ــ که هیچ معلوم نیست همان باشد که فرصت‌طلبانه درپی بهره‌‏برداری از آن هستند ــ چنان لازم می‌شمارند که گرایش‌های دمکراتیک خود را، که برای آنها همان ‏جمهوری‌خواهی است، به اندازه‌اش کوتاه و بلند می‌کنند.‏ 
 * * *‏ 
 آنچه انقلابی و مکتبی متعصب پیشین می‌گوید، یکی از بی‌شمارانی که زندگی‌های خود را داربست بالا رفتن ‏ناسزاوارترین ساختند و شاهد ناباورهبوط کشوری که سراسر نوید بزرگی بود، به درکات جمهوری‌اسلامی ‏شدند، نه تازه است نه نیاز به تجربهء بیست و چهار پنج سال گذشته می‌داشت. حتا بی‌زندان هشت ساله نیز ‏می‌شد این امر بدیهی را دید که اسلام با برابری و آزادی هیچ میانه‌ای ندارد و با هیچ ترفند فقهی نمی‌توان ‏فاصلهء زن و مرد، مومن و کافر، مسلمان و غیر‌مسلمان و شیعه و سُنی و فرقه‌های دیگر را در یک نظام ‏اسلامی پر کرد ( بیشتر دنیای اسلامی به برکت امپریالیسم از برده‌داری پاک شده است، اگرچه آن هم در اسلام ‏هست.) با هیچ ترفند فقهی ــ ترفندی که اگر هم ممکن باشد، با تعبیر و فتوای دیگری می‌توان آن را ناچیز ‏کرد و پس گرفت ــ نمی‌توان قانونگزاری را از شرع، از حکم قطعی کتاب و سُنت مقدس، جدا کرد. هیچ ‏فقیهی نمی‌تواند آزادی عقیده و گفتار را در آنجا که به نقد آزادانهء اسلام و بیرون آمدن از دین می‌رسد اجازه ‏دهد. اصلا همین که فقیهی بگوید چه خوب و چه بد است، انکار آزادی و برابری حقوق، حقوق طبیعی فرد ‏انسانی که در اعلامیهء جهانی حقوق بشر گردآوری شده است، بشمار می‌رود.‏ 
 با اینهمه ما در دگرگشت (تحول) فرهنگی و سیاسی خود به پایه ای فروافتاده‌ایم که می‌باید از دریافتن ‏فرایافت‌‏concept‏ های پانصد سالهء رنسانس، بلکه دوهزار و چهارصد سالهء مکتب اسکندرانی، شادمان ‏باشیم و آن را سنگ بنای بازسازی و نوزائی جامعهء خود گردانیم. آنچه اهمیت این سخنان را بیشتر می‌کند ‏شرایط گفتن آنهاست ــ از سوی یک انقلابی با اعتبارنامه‌های خدشه‌ناپذیر، و در زندانی که بیم مرگ در هر ‏لحظه‌ای هست. (او، با نگاهی به پیشینهء سعید امامی، پیشاپیش اعلام داشته است که اهل خودکشی نیست و ‏دست رژیم را تا اندازه‌ای بسته است.) نویسندهء بیان‌نامه با چنان روشنی مسئله را برهنه می‌گوید که شایسته ‏است ملی-مذهبیان و ملی-جمهوری‌خواهان بیرون از او بیاموزند و اینهمه موضوع بریدن از دین را در ‏کشورداری، در اداره و قانونگزاری، زیر عبارت پردازیهای بی‌پایه پنهان نکنند.‏ 
 او همفکران بیشمارش را در ایران فرا می‌خواند که به نافرمانی مدنی روی آورند؛ نترسند و از نیمه کاری ‏بیرون بیایند. چنین فراخوانی بی‌تردید بازتابهای خطرناک برای رژیم خواهد داشت. ایران، در شرایطی ‏بسیار قابل مقایسه با رژیمهای ورشکسته و رو به فنای اروپای خاوری دههء هشتاد، روشنفکرانی را یافته ‏است که سخن آخر را به زبان می‌آورند؛ هیچ پرده‌ای را ندریده نمی‌گذارند؛ به زندگی در دروغ (سخن ‏هاول) پایان می‌دهند. یکبار دیگر در کشوری که مردم به پایان تحمل و حکومتگران به پایان توانائی‌هاشان ‏می‌رسند نام مشهوری از کنج زندان، چالشی را عرضه می‌کند که کار زیادی در برابرش نمی‌توان کرد. در ‏چنین شرایطی چالش هرچه بزرگتر، دست تلافی رژیم هرچه بسته‌تر می‌شود. آقای گنجی دیگر در مقولهء ‏روشنفکرانی نیست که سردار بساز و بفروش و تازه‌ترین داوطلب نقش رهانندهء جمهوری‌اسلامی، بیش از ‏نود تن آنها را ــ به روایت رسمی ــ کشت. او تشنگان خون خود را با معمائی ناگشودنی روبرو کرده است. ‏چشم جهانیان را می‌باید نگران سرنوشت او نگهداشت.‏ 
سیر اندیشهء کسی مانند او، از پاسداری انقلاب تا طغیان بر هرچه انقلاب بر آن ایستاده بود، از جمله خود ‏خمینی که دروغهائ تاکتیکی که به مردم گفت در "بیان‌نامه" آورده شده است، پایان کار گرایش ملی-مذهبی ‏را در خود دارد. او زودتر به پایان راه رسیده است زیرا دندان رسیدن به مقام در این رژیم را کنده است. ‏دیگران در طمع خام خود، و یا صرفا برای جلوگیری از جریان نیرومند مشروطه‌خواهی که در جامعهء ‏ایرانی منتشر می‌شود، هنوز دست بردار نیستند. یک رئیس پیشین دانشگاه تهران که ملی-مذهبی را رو به ‏مرگ اعلام می‌دارد و اصول عقایدی را پیشنهاد می‌کند که هیچ عنصر مذهبی در آن نیست باز خود را ملی-‏مذهبی می‌نامد و با چسباندن مصدق به بازرگان با همه بی‌علاقه‌گی مشهور مصدق به او برای این مکتب ‏آبرو می‌خرد. ‏ 
پیش فرض ادبیات قابل ملاحظهء ملی-مذهبی ــ قابل ملاحظه، بیشتر از نظر کاغذی که سیاه شده است ــ ‏همواره این بوده است که ایرانیان احساسات ژرف مذهبی دارند و می‌باید از آن به سود هر منظوری، از جاه‌طلبی شخصی تا برنامه‌ای برای کشورداری، بهره برد. این امر مسلم گرفته می‌شده که در سیاست همواره ‏می‌باید جانب مذهب را نگهداشت. اینکه ملی- مذهبی‌ها نه در کشورداری به جائی رسیدند و نه حتا در جاه‌‏طلبی‌های خود، از این بحث بیرون است ( به بهای بی‌آبروئی، به خدمت ارتجاعی‌ترین اندیشه و دستگاه ‏حکومتی درآمدن و به مقامات ناپایدار بی‌پاداش رسیدن، مسلما هدف آنان در زندگی نمی‌بود.)‏ 
 "ملت مسلمان شیعهء ایران،" که از زبان سخنگویان این مکتب نمی‌افتاد و هنوز رهاشان نمی‌کند، نه تنها ‏رنگ اصلی ملی- مذهبی را آشکار می‌کرد بلکه افتادن‌ش را در سرازیری جمهوری‌اسلامی، و اکنون دوم ‏خرداد، اجتناب‌ناپذیر می‌ساخت. "مردم ایران مسلمانند و می‌باید از آخوندهای میانه‌رو که در پی آشتی دین ‏و دمکراسی هستند پیروی کرد. حکومت البته باید به رای مردم باشد ولی چون مردم مسلمان هستند قانون را ‏باید مطابق اسلام کرد که همه راضی شوند." ما هنوز در میان مارکسیست- لنینیست‌ها و ملیون آزادیخواه ‏لیبرال جمهوریخواه" آنچه خوبان همه دارند آنها تنها دارند" به چنین استدلال‌هائی برمی خوریم.‏ 
نکتهء دیگری که "بیان‌نامه" را از سُنت ملی-مذهبی ( که هر چه بگذرد نقش ویرانگرش آشکارتر خواهد ‏شد) جدا می‌کند، این است که هیچ اشاره‌ای به مردم مسلمان شیعهء ایران در آن نشده است. مردم می‌توانند ‏مسلمان و شیعه باشند یا نباشند؛ و می‌توانند در مذهب سختگیر یا آسانگیر باشند، ولی بحث از حقوق فرد ‏انسانی ، از جمله حق حکومت جامعه بر خودش، چه ارتباطی به احساست مذهبی مردم دارد که چنانکه در سه ‏چهار نسل گذشتهء ایرانیان دیده‌ایم دستخوش همه گونه نوسانات جامعه شناختی است؟ "بیان‌نامه" به اندازه‌‏ای از جامعهء ایرانی مطمئن است (و به حق) که عملا تا دفاع از حق بیرون رفتن از مذهب می‌رود. این ‏سخنان را چهل سال پیش هم می‌شد گفت، ولی ملی- مذهبی‌ها دمی از اندیشهء نزدیک کردن خود به آخوندها ‏آسوده نمی‌بودند و دستگاه حکومتی دمی از اندیشهء نزدیک کردن آخوندها به خود.‏ 
 * * * ‏ 
 "بیان‌نامه" در پاسخ نوشته‌ای از یک انقلابی آسیب دیدهء دیگر، این یک ملی- مذهبی و تجدید‌نظر طلب، ‏نوشته شده است. در فضای جمهوری‌اسلامی دو روشنفکر برآمده از دل انقلاب ضد مشروطه، بحث ‏مشروطه‌خواهی را ــ چنانکه در آئینهء دق نظام اسلامی بازتاب می‌یابد ــ پیش کشیده‌اند. برای حجاریان ‏تعبیر محدود و مصطلح مشروطه (مشروطه به معنی مشروط و بس) راه برونرفتی از بُن‌بست حکومتی در ‏جمهوری‌اسلامی است. جهان او که از جمهوری‌اسلامی فراتر نمی‌رود بر اندیشه‌اش همچنان مهار می‌زند. ‏او بیش از آن دلبستهء انقلابی است که "محصولات فرعی" اش اندکی هم خاطرش را نا آسوده نمی‌دارد. به ‏عنوان یک نظریه‌پرداز دوم خرداد، همه در پی راه‌حل‌هائی است که جمهوریت و اسلامیت نظام، و جای ‏خودیها در آن محفوظ بماند.‏ 
 او شرط عربی را بجای "شارت" معرب عثمانیان که در ایران آن زمان نیز پذیرفته شد نهاده است و ‏مشروطه‌خواه جمهوری‌اسلامی شده است. به نظر او می‌توان با درآوردن ولی فقیه به مقامی مشروط، راه ‏را بر اصلاحات گشود و محتضری را که "از پزشگ در گذشته است" جانی تازه بخشید. ولایت مشروط ‏فقیه او البته ربطی به مشروطه‌خواهی ندارد که جهان‌بینی تجدد‌خواهان ایران در صد سال گذشته بوده است. ‏ولی گام دیگری در تابوزدائی مشروطه‌خواهی در محافل رسمی رژیم برمی‌دارد. پرهیب (شبح) مشروطه‌خواهی به صورتهای گوناگون بر جمهوری‌اسلامی افتاده است. ‏ 
 آقای اکبر گنجی در ادامهء همان اشتباه، جمهوری‌خواهی‌اش را دربرابر دیکتاتوری ولایت فقیه می‌گذارد. او ‏با "مشروطه‌خواهی" حجاریان مخالف است زیرا به نظرش مشروطه (مشروط) با دیکتاتوری یکی است و ‏تنها شکل دمکراتیک حکومت، جمهوری است. بیان‌نامهء جمهوری‌خواهی او هدفی جز برداشتن ولایت فقیه و ‏حکومت‌اسلامی ندارد و اگر ضرورت بر طرف کردن کژروی حجاریان نمی‌بود به قراردادن مشروطه‌‏خواهی در برابر دمکراسی نمی‌کشید. اما این بحثها اکنون فرعی است و از یک انقلابی پیشین آنهم در زندان ‏نمی‌توان انتظار داشت که به مشروطه و مشروطه‌خواهی بپردازد. مسئله در این است که ولایت فقیه و ‏حکومت اسلامی از هرسو زیر حملاتی افتاده است که از آن جان بدر نخواهد برد. انجمن‌های اسلامی ‏دانشجویان که دفتر تحکیم وحدت خود را به رغم همه کوشش‌های رژیم دارند سنگر مهم پیکار آزادیخواهی ‏می‌کنند از موضع قانون اساسی خواستار برکناری رهبر و ولی فقیه‌اند؛ اصلاح‌طلبان دم از تغییر قانون ‏اساسی و محدود کردن اختیارات او می‌زنند و دمکراتهای بریده از سُنت انقلابی اصلا منکر جمهوری‌اسلامی ‏و نقش دین در حکومت شده‌اند.‏ 
 زمان بحث واقعی مشروطه‌خواهی و گذاشتن جهان‌بینی تجدد، در صورت نوشده و روزآمد ‏up to date آن، در برابر گرایش‌های دیگر و در خود ایران، خواهد رسید و مشروطه‌خواهان می‌توانند صبر کنند. بحث ‏اکنون میان اصلاح‌طلبان و ملی‌های مذهبی و مذهبی‌های ملی از یک سو و نویسندهء بیان‌نامه است که در ‏بریدن کامل خود از انقلاب و حکومت‌اسلامی، سخنگوی ده‌ها میلیونی شده است که از این هردو بریده‌اند. ‏ملی –مذهبی‌ها که از جمهوری‌خواهی "بیان‌نامه" هیچ گله‌ای ندارند از نتایج منطقی آن نگرانند. آقای اکبر ‏گنجی رهیافت ‏approach‏ تدریجی آنان را برآشفته است. ملی- مذهبیان مردم را فرا می‌خوانند که شکیبا ‏باشند و منتظر بمانند. آنها تا هنگامی که خودشان آماده نشده‌اند هیچ حرکتی را صلاح نمی‌دانند ــ مهم نیست ‏که روزی دو سه هزار تن به بیکاران می‌پیوندند و هر سال درصد بیشتری از حمعیت به به روسپیگری و مواد ‏مخدر روی می‌آورد و نابع طبیعی بیشتری نابود می‌شود. مذهبیان از سوی دیگر گله دارند که او تند ‏می‌رود و آنها قادرند که از خود فقه، اصلاحات را بیرون بکشند ــ همانگونه که پیشتر ولایت فقیه را بیرون ‏کشیدند. با مذهب هرکار می‌توان کرد، بسته به اینکه زور در کجا باشد.‏ 
 مهم آن است که جمهوری‌خواهان گوناگون از مذهبی و کمتر مذهبی، مواضع استراتژیک را در دست داشته ‏باشند و مردم با اعتراضات ملایم، "تنها به قصد نشان دادن مخالفت و به زندان رفتن،" راه آنها را برای ‏بازپیوستن به جرگهء خودیها باز کنند. نشان دادن مخالفت به قصد زندانی شدن و تا همانجا ایستادن، مرز ‏نافرمانی مدنی به زعم سخنگویان مسالمت‌جوئی و اصلاحات گام به گام است. در فراخوان آقای اکبرگنجی به ‏نافرمانی مدنی، از شورش نامی‌برده نشده است ولی جمهوری‌خواهان و چپگرایان اصلاح‌طلب ترجیح ‏می‌دادند که از نافرمانی مدنی نیز سخنی به میان نیاید. اگر در نافرمانی مدنی کار به شورش کشید، که با توجه ‏به طبیعت رژیم و حالت مردم خواهد کشید، چه؟ ‏ 
* * *‏ 
 نافرمانی مدنی در معنای درست خود اقداماتی از سوی مردم است که در آن زور و اسلحه بکار نرود، به ‏حکومت آسیب بزند، و جلوگیری از آن به آسانی میسر نباشد. فراخواندن مردم به اینکه مالیات نپردازند، در ‏کشوری که گریز از مالیات یک پدیدهء تاریخی است، یا نپرداختن صورتحساب‌های دولتی، با حکومتی که به ‏آسانی نه تنها خدمات را ، مثلا برق، قطع می‌کند بلکه کنتور برق خانه را هم می‌برد شوخی است. مردم ‏ایران بیش از بیست سال است به این معنی در نافرمانی مدنی هستند. نافرمانی مدنی در ایران تنها به صورت ‏تظاهرات و اعتصابات و اعتراضهای جمعی (امضای طومارها...) و خودداری از رای دادن ( که دیگر اثر ‏چندانی ندارد) به جائی می‌رسد. در برابر چنین اقداماتی رژیم به خشونت می‌گراید و مردم خویشتنداری ‏می‌نمایند و اگر خشونت از حد بگذرد از خود دفاع می‌کنند وآنگاه رویدادها در مارپیچی ‏spiral‏ می‌افتد که ‏معمولا به سرنگونی حکومتهای دیکتاتوری و استعماری انجامیده است.‏ 
 کابوس اصلاح‌طلبان چنین سناریوئی است. بهتر است ایران همین گونه در حکومت مشترک مافیا و دوم ‏خرداد از هم بگسلد و یک نسل دیگر ایرانیان فدا شوند و باز‌سازی ایران به حدود غیر ممکن برسد؛ اما ‏برنامهء کار ملی -مذهبیان و جمهوری‌خواهانی که از پشتیبانی مردم، جز پای صندوقهای رای، بیم دارند برهم ‏نخورد. مردم می‌باید شکیبا باشند زیرا پیش از هر چیز، نابینا و نا‌آگاهند؛ آمادهء حکومت برخود نیستند؛ اگر ‏شورش کنند کور خواهد بود؛ اگر رژیم را سرنگون کنند خونریزی و هرج و مرج و تجزیه با خود خواهند ‏آورد؛ تجربهء انقلاب اسلامی را تکرار خواهند کرد؛ از چاله به چاه خواهند افتاد. اصلا شورش نخواهد شد ‏چون بیست سال است نشده است. شورش بسیار هم بد است و انقلاب از همه بدتر است ( این یکی درست است ‏و انقلاب به مفهومی که از سدهء هژدهم تا بیستم به خود گرفت ، پیوسته هم نالازم‌تر و هم نامحتمل‌تر ‏می‌شود.)‏ 
 در تصویر کردن چنین منظرهء ناخوشایند نامربوطی، اصلاح‌طلبان دینی و کمتر دینی همزبانند، و پایهء ‏استدلال‌شان یک منطق قیاسی است که اگر نزد اهل حوزه و نزدیک به حوزه، برای "اجتهاد" و وارد کردن ‏‏"عقل" در امور مذهبی و اساسا ایمانی بسنده بوده است، از سوی مدعیان عرفیگرائی مایهء شگفتی است. ‏منطق قیاسی در ساده‌ترین مثال خود به اینجا می‌کشد: کتابی چند بر حسن است، کتابی چند بر چارپائی است، ‏حسن آدم است، پس چارپا آدم است. (سعدی در این باره تردیدهای زیاد داشت.) حوزه با منطق قیاسی خود از ‏ورود در ژرفای هر موضوعی سرباز زد تا آنجا که توانائی‌اش را از خود گرفت. اکنون به "لطف" انقلاب و ‏حکومت‌اسلامی، حوزه بر سیاست و کشورداری افتاده است و اصلاحگران حوزه به سلاح کهنهء خود دست ‏برده‌اند.‏ 
 با آنکه قیاس موقعیت انقلابی امروز ایران را با موقعیت انقلابی و انقلاب سال 1357 / 9-،1978 می‌توان ‏با مثال آوردن از شورش‌های مردمی براندازندهء حکومتهای خودکامه و توتالیتر، از امریکای لاتین تا افریقا و ‏اروپای خاوری، به آسانی باطل کرد بهتر است بیشتر به ژرفای موضوع برویم؛ بجای آنکه در تحلیل موقعیت ‏ایران همه به تجربهء انقلاب‌اسلامی چشم بدوزیم، از منطق سیاست که منطق جامعه‌شناسی است بهره ‏بگیریم ــ شناخت و تحلیل عوامل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی، و تحولات فرهنگی جامعه و سهم تاریخ، به ‏عنوان ذخیرهء تجربهء ملی. سیاستی که با قیاس توضیح داده شود به کار همان حوزه می‌آید، با نمایشی که از ‏توانائیهای انتلکتوئل خود در هزار سال گذشته داه است. ‏ 
 ایران امروز جامعه‌ای است که از درون زندان‌ش "بیانیه" بیرون می‌آید؛ یک نسل پیش، از راهروهای ‏قدرت آن، گردانندگان انجمن شاهنشاهی فلسفه، نسخهء حکومت ولایت فقیه بیرون می‌دادند، و در وزارت ‏آموزش و پرورش آن بهشتی‌ها و باهنرها برای مغزشوئی نسل جوان تهیه می‌دیدند. جامعه‌ای است که ‏دانشگاه‌های آن گل‌خانه‌های پرورش اندیشهء آزادی و ترقی شده‌اند؛ بیست و پنج سال پیش دانشگاه‌های آن ‏بسترهای داغ زاد و ولد رادیکالیسم چپ و اسلامی، و چپی که پیوسته اسلامی‌تر می‌شد می‌بودند. جامعه‌ای ‏است که روزنامه‌های آن پیشاهنگ جامعهء مدنی هستند و بهای پیشاهنگی خود را با تعطیل و زندان ‏می‌پردازند؛ بیست و پنج سال پیش روزنامه‌نگاران آن تقریبا همگروه، در آتشی می‌دمیدند که در نخستین ‏فرصت در خرمن هستی خودشان افتاد. جامعه‌ای است که در میان روشنفکران آن به دشواری می‌توان ‏دایناسورهائی را یافت که بیست و پنج سال پیش، محیط روشنفکری ایران را در تصرف خود داشتند و ‏صداهای معدود تجدد‌خواهی و دگراندیشی را خفه می‌کردند. ‏ 
 کاراکتر شورش مردمی را نه نفس شورش، بلکه گفتمان جامعه تعیین می‌کند و گفتمان امروز جامعهء ‏ایرانی، آشکارا آزادی و ترقی است. تجربهء تاریخی ملت ما ایرانیان را از هر استبدادی بیزار کرده است. این ‏ملتی است که خود مسالمت‌جویان منتظر اجازه ورود یافتن و مدافعان وضع موجود (هرچند با دستکاریهائی) ‏و منتظران پذیرفته شدن در هر ترتیباتی که پیش آید، از داد سخن دادن در فضیلت‌های دمکراتیک آن، در هر ‏بافتار ‏context‏ دیگری که به دردشان بخورد، کوتاه نمی‌آیند. ملتی است که هر ناظر خارجی را از پیشرفت ‏فرهنگی خود به ستایش واداشته است و در میان همه ملتهای منطقهء جغرافیائی‌ش همانندی با خود نمی‌شناسد. ‏ 
 اگر "بیانیه" ایرانیان، بویژه روشنفکران، را به نافرمانی مدنی می‌خواند و به صداهائی پیوسته است که ‏بیش از بیست سال گفته‌اند صورت مسئله را می‌باید تغییر داد و از بُن‌بست اندیشهء دینی در کشورداری، ‏همچنانکه در علم ( نه "علم" علمای حوزه) بیرون آمد، این نشانهء مهم دیگری بر پختگی سیاسی جامعهء ‏ایرانی است؛ و ترسهای ملی- مذهبیان و مذهبیان گوناگون را همانچه هست جلوه می‌دهد: تاکتیک‌هائی برای ‏تجدید روزگار خوش گذشته در آن بهار خون‌آلود که مقدمهء زمستان بیست و چند ساله‌ای بود که بر ایران ‏افتاد. ما اگر این بار بهاری داشته باشیم، نه خون‌آلود و نه مقدمهء زمستان بیست و چند ساله خواهد بود. ‏جامعهء ایرانی برای درآمدن به یک جامعهء عادی، برای زیستن در چهار فصل معمولی با همهء فراز و ‏نشیبهای آن آمادگی یافته است.