آرزوهای خوش برای همایش جمهوری‌خواهان
تاریخ:
‏‏‏‏ ‏‏‎ ‎همایش جمهوری‌خواهان در برلین فرصت مهمی است. ‏این همایش می‌تواند نوعی هماهنگی و رابطه ‏سازمانی ‏میان گروهی از جمهوری‌خواهان، شامل پاره‌ای ‏سازمان‌های سیاسی، پدید آورد که در پیکاری که برای ‏‏پایان دادن به جمهوری‌اسلامی ــ نامش را هر چه ‏بگذارند ــ درگرفته است جای شایسته‌اش را داشته باشد؛ ‏می‌‏تواند بخش مهمی از جمهوری‌خواهان را رسماً در ‏کنار جمهوری‌خواهان درون رژیم، به عنوان ‏‏«جایگزین» ‏جمهوری‌اسلامی قرار دهد و از مبارزه ‏مردم ایران کنار بگذارد؛ و می‌تواند در میان اختلافات ‏گوناگون بر سر ‏رویکرد به جمهوری‌اسلامی پایان یابد ‏ــ چنانکه در پیش هم شده است.‏ 
 جمهوری‌خواهان چه در درون و چه بیرون ایران ‏فراوانند و گروهی از بهترین مبارزان در صف آنها ‏جای ‏دارند ــ زنان و مردانی که هر نظام سیاسی آینده از ‏نبودشان زیان خواهد کرد. مشکل‌شان این است که نه ‏تنها ‏یک نشانی ندارند، یک تعریف هم از ‏جمهوری‌خواهی نداده‌اند که بیرون از خودشان کسی را ‏جلب‎ ‎کند. کسی نمی‌‏داند برای گفتگو، چه رسد به ‏همکاری، به کدام تکه جمهوری‌خواهان رجوع کند و اگر ‏از یک ایرانی معمولی ‏پرسیده شود که جمهوری‌خواه ‏کیست؟ بهتر از این پاسخی ندارد که جمهوری‌خواه ‏دشمن یا دست کم مخالف ‏پادشاهی و بویژه پهلوی است. ‏بسیاری جمهوری‌خواهان خود به این دو کوتاهی پی ‏برده‌اند و گردهمائی‌های ‏پیاپی آنان کوششی برای ‏برطرف کردن این کوتاهی‌هاست. ‏ 
 این جمهوری‌خواهان با درنظر گرفتن دشواریهای ‏کمرشکن پایه‌گذاری و بویژه نگهداری یک ساختار ‏حزبی، ‏حتا جبهه‌ای از خودشان، نخست درپی یافتن ‏تعریفی از جمهوری‌خواهی برآمده‌اند. تعریفی که یافته‌اند ‏یک ‏تعریف رادیکال است که جا برای بیشتر خواستن ‏نمی‌گذارد. (در تعریف رادیکال می‌توان تعبیر همه یا ‏هیچ را ‏بکار برد: همه چیز در یک سو.) جمهوری ‏چنان ایدئولوژی و برنامه سیاسی است که هر چه ‏دمکراسی و ‏ترقی‌خواهی و حقوق بشر و عدالت اجتماعی ‏را دربر می‌گیرد. جمهوری‌خواه همین بس که خود را ‏چنان بنامد و ‏خودبخود پای در بالا‌ترین طبقات انسانیت ‏می‌گذارد. در یافتن این تعریف، بیش از یک گوشه ‏چشم به پادشاهی ‏بوده است: آنچه خوبان همه دارند ‏جمهوری‌خواه تنها دارد زیرا پادشاهی یا سلطنت، تجسم ‏واپسماندگی و ‏دیکتاتوری و فساد و تجاوز است. اگر ‏چنین باشد به آسانی می‌توان با نفی پادشاهی، همان ‏جمهوری‌خواه ‏رادیکالی شد که در تعریف آمده است. ‏عجب نیست که انسان به یاد استدلال رادیکال دیگری ‏می‌افتد: درست ‏مانند خمینی که می‌گفت چون مردم ‏مسلمانند، و چون «علما» جانشین پیغمبر و امامانند پس ‏جز خوبی از آنها ‏بر نخواهد آمد و حکومت‌اسلامی به ‏تصدی ولایت فقیه «مجمع خوبی و لطف» خواهد بود. ‏ 
‎به خوبی امکان دارد که جمهوری‌خواهانی که به ‏تصادف و هر که توانسته به همایش رفته است، مجمع ‏خوبی ‏و لطف شعر حافظ باشند. ولی تعریف باید ‏مرز داشته باشد و برای دیگرانی هم که ممکن است به ‏افتخار ‏جمهوری‌خواهی برسند جا بگذارد. ما به اینهمه ‏جمهوری‌خواهان در کشورهای عربی و افریقائی و ‏پاکستان و ‏قفقاز و آسیای مرکزی و تا این اواخر اروپای ‏خاوری و امریکای لاتین کاری نداریم. اما آن ‏جمهوری‌خواهان ‏وطنی که پرسیدن نظر مردم را لازم ‏نمی‌دانند؛ یا همه پرسی سال ١٣۵۸/١۹٧۹ جمهوری‌‏اسلامی را برای ‏همیشه کافی می‌شمارند؛ یا مخالف ‏شرکت هواداران گرایش معینی در هر رای‌گیری هستند؛ ‏یا در ائتلاف با ملی ‏مذهبی‌ها مشکلی نمی‌بینند (با همه ‏تاکید بر عرفیگرائی و حقوق بشر) ممکن است در این ‏تعریف رادیکال و ‏ساده‌انگارانه جمهوری‌خواهی نگنجند. ‏‏ 
‎تا کنون برای چنان کسانی مانعی نبوده است ولی اگر ‏جمهوری‌خواهان می‌خواهند از کمینه رابطه تشکیلاتی ‏‏برخوردار شوند ناگزیر از مرزبندی خواهند بود، و ‏مرزبندی با نزدیکترها فوریت بیشتری می‌یابد. ما خود ‏این ‏را تجربه کرده‌ایم. هواداران پادشاهی طیف ‏گوناگونی هستند و ما بجای دربرگرفتن همه آنها مرزی ‏میان کسانی ‏که در چهارچوب فکری مشروطه‌خواهی ‏می‌گنجیدند با دیگران کشیدیم. دشمنی‌ها با ما به حدود ‏هیستریک رسید ‏و هنوز بقایایش هست، ولی حزب در ‏بیرون باورپذیر‌تر شد چون به یک زبان سخن می‌گفت ‏و در درون با ‏انضباط‌تر و موثر‌تر شد چون پیوسته ‏برای نگهداشتن عناصر ناسازگار، ناگزیر از مصالحه ‏اصول خویش نمی‌‏بود. هنگامی که یک گرایش سیاسی ‏نشانی معینی می‌یاید ــ در این مورد جمهوری‌خواهان ــ ‏زیر یک عنوان ‏کلی مانند جمهوری که از سویس تا ‏سوریه را دربر می‌گیرد، نمی‌توان هم سویس و هم ‏سوریه را نمایندگی ‏کرد. جمهوری‌خواهانی که گرد هم ‏می‌آیند ناچار به سویس نظر دارند و اگر در سخن خود ‏جدی باشند ناگزیر ‏جمهوری را نه به نام، بلکه با تاکید ‏بر ویژگی‌هایش تعریف می‌کنند. منظور از ویژگی‌ها ‏صفات ظاهری مانند ‏چگونگی انتخاب ریاست جمهوری ‏یا حتا اختیارات او نیست. منظور، نظام سیاسی است ‏که شکل جمهوری یافته ‏است.‏ 
 در اینجا به بحث چندین ساله خود با جمهوری‌خواهان ‏می‌رسیم. جمهوری هیچ اشکالی ندارد و یک صورت ‏‏دیگر نظام حکومتی است مانند هر شکل دیگر حکومت؛ ‏ظرفی است که نظام سیاسی و روابط قدرت در آن ‏می‌‏ریزد؛ درست مانند پادشاهی. موضوع مهم محتوای ‏ظرف است که شکل ظرف را نیز تغییر می‌دهد. ‏‏جمهوری‌خواهان عموماً همه بر نام تکیه می‌کنند؛ نه ‏اکثریت جمهوری‌های دیکتاتوری را در جهان به روی ‏خود ‏می‌آورند، نه اکثریت پادشاهی ‏‎ دمکراتیک را. ‏مانند چپگرایان که شصت هفتاد سالی طول کشید تا ‏‏سوسیالیسم واقعاً موجود را بشناسند آنها نیز به جمهوری ‏و پادشاهی واقعاً موجود کاری ندارند. نمی‌گذارند ‏‏واقعیات مزاحم، آسودگی خاطرشان، و تصمیمی را که ‏پیشاپیش گرفته‌اند برهم زند. در استکهلم یا لندن نشسته‌‏اند ‏و از دیکتاتوری رژیم پادشاهی داد سخن می‌دهند.‏ 
 این آسودگی خاطر تا وقتی پای مشروطه‌خواهان در ‏میان می‌بود می‌توانست نگهداشته شود. مشروطه‌‏‏خواهان از پادشاهی دفاع می‌کنند و پادشاهی بنا بر ‏تعریف، و بی‌ارتباط به واقعیات عینی حتا در سوئد و ‏بریتانیا ‏با دیکتاتوری و هر چه بدی در جهان است یکی ‏است. همکاری با مشروطه‌خواهان خارج از موضوع ‏است، هر ‏چه افکار عمومی ایرانیان اصرار داشته باشد ‏و هر چه در بیرون ایران از پراکندگی مخالفان رژیم ‏گله کنند. تا ‏اینجا مسئله‌ای نیست و مشروطه‌خواهان ‏می‌توانند شانه‌ای به تاسف بالا اندازند و به راه خود ‏بروند. ولی اگر ‏قرار همکاری با ملی مذهبی‌ها که ‏سراپا جمهوری‌خواه‌اند به میان آید از ادعاهای دمکراسی ‏و حقوق بشر و ‏عرفیگرائی چه خواهد ماند؟ آیا در آن ‏صورت نیز می‌توان جمهوری‌خواهی واقعا موجود را ‏نادیده گرفت؟ 
 * * *‏ 
 اصرار جمهوری‌خواهان به اینکه خود را در مخالفت ‏‏(دشمنی؟) با پادشاهی تعریف کنند آنان را با یک ‏دشواری ‏نالازم روبرو کرده است. جایگاه یک پادشاهی ‏دمکراتیک، در بحث سیاسی و در عرصه سیاست دست ‏از آنها بر ‏نخواهد داشت. ناممکن شمردن پادشاهی ‏دمکراتیک شوخی‌ای است که تنها در محافل بسته ‏جمهوری‌خواهی ‏خریداری دارد. در سیاست، حتا سیاست ‏سراپا آلوده و ناسالم ما، با وانمود‌سازی و ادعا تنها تا ‏حدودی می‌‏توان رفت. یک گرایش سیاسی می‌باید ‏توانائی متقاعد کردن ناباوران را داشته باشد. برای ‏خود و با خود ‏سخن گفتن برای وقت‌گذرانی خوب ‏است که بیست و چند سالی برای گروه‌های بسیار بوده ‏است. پادشاهی ‏دمکراتیک، پادشاهی پارلمانی در ‏ایران، هم ممکن است هم زمینه دارد؛ چنانکه جمهوری ‏پارلمانی نیز هم ‏ممکن است هم زمینه دارد (قلم به دلائل ‏آشکار بر جمهوری دمکراتیک نمی‌گردد.) ‏ 
‎راهی که برای برطرف کردن این مشکل یافته‌اند ‏ادعای ناممکن بودن آمیخته پهلوی و دمکراسی است. ‏می‌‏گویند سلسله پهلوی دمکرات نبوده است و اگر ‏بازگردد بزودی به اصل بازخواهد گشت. امکان و حتا ‏احتمال ‏درآمدن پادشاهی از سر گرفته سلسله پهلوی را، ‏مانند امکان و احتمال درآمدن رژیم جمهوری، به ‏دیکتاتوری ‏نفی نمی‌توان کرد. ضعف و فساد‌پذیری ‏انسانی اندازه گرفتنی نیست. همانگونه که پادشاه، هر ‏پادشاهی، را ‏گرد می‌کنند و او را به ابرمرد می‌رسانند، ‏رئیس جمهوری را در نظام جمهوری ریاستی ‏‏presidential‏ مانند ‏امریکا و تا حدودی فرانسه، به ‏پیشوا و رهبر فرهمند بالا می‌برند و مقامش را مادام ‏العمر می‌سازند و به این ‏بس نکرده در خانواده‌اش ‏موروثی می‌کنند؛ و در جمهوری پارلمانی به معنی ‏اخص، مانند آلمان، راه را بر ‏کودتای مردان نیرومند، ‏و فرماندهان ارتشی می‌گشایند تا «نظم و قانون را ‏برقرار، و کشور را از سیاست ‏پیشگان فاسد پاک» کند. ‏‏
‎ادعای اینکه جامعه ایرانی برای دمکراسی آمادگی ‏دارد و تنها در صورت بازگشت سلسله پهلوی با خطر ‏‏دیکتاتوری روبرو خواهد بود همان اندازه متقاعد کننده ‏است که در لندن نشستن و از استبداد شاهی دم زدن. ‏‏اگر پادشاهی پهلوی با اقتدارگرائی آمیخته است کدام ‏گرایش سیاسی ایران است که پیشینه اقتدارگرا نداشته ‏باشد؛ ‏و اگر جمهوری در برابر دیکتاتوری مصونیت ‏دارد چرا «بهار آزادی» به تابستان نکشید؟ این حقیقت ‏را می‌باید ‏پذیرفت که در جامعه ما خطر دیکتاتوری ‏هست و در هر صورت هست و علتش هم این است که ‏بیشتر مدعیان ‏دمکراسی هنوز به هسته اصلی دمکراسی ‏نرسیده‌اند که پذیرفتن شکست در یک رقابت آزاد است. ‏شکست‌‏خورده یا شکست‌خورنده (آنکه احتمال شکست ‏می‌دهد) یا آزادی را قبول ندارد یا رقابت را یا اصلا ‏حق و ‏موجودیت برنده را. ‏ 
‎هواداران جمهوری اکنون که به سامان دادن خود ‏افتاده‌اند که بسیار ستودنی است و آرزوهای خوب ‏‏مشروطه‌خواهان، همراهشان است بد نیست به مسئله ‏دمکراسی در ایران بیشتر بپردازند. برقراری و ‏نگهداری ‏دمکراسی در ایران به نظام ارزش‌ها بستگی ‏دارد و نظام ارزش‌ها به نهادها و این هر دو به زنان و ‏مردانی که به ‏موقعیت و تصویر کلی دست کم همان ‏اندازه بیندیشند که به جایگاه خود (یا به جایگاه ‏هماوردان خود که در ‏جامعه‌های تنگی مانند ایران ‏اهمیتی گاه بیشتر دارد.) نظام ارزش‌های دمکراتیک، ‏آماده در دسترس ماست و ‏هیچ ضرورتی به در آوردن ‏آنها از ارزش‌های اصیل ملی مذهبی‌ها و اسلامیان ‏دمکرات نداریم. نهادهای ‏دمکراتیک، احزاب و انجمنها ‏و جامعه مدنی بطور کلی است که می‌باید بسازیم. این ‏نهاد‌ها تنها در صورت ‏همزیستی و آمادگی برای دفاع ‏از ارزش‌ها و ایستادگی در برابر هر تجاوزی اگر چه از ‏سوی خودیها، به حال ‏دمکراسی سودمند خواهند بود و ‏اگر تنها به منافع صنفی و گروهی بیندیشند اسباب دست ‏نیروهای اقتدارگرا یا ‏توتالیتر خواهند شد. ‏ ‏
‎‏ با نام جمهوری حتا دمکراسی، آزادی به جامعه‌ای که ‏حاضر است برای شکست دادن رقیب، یا در بد‌ترین ‏‏صورتش دشمن، کشورش، حتا خودش را نابود کند ‏نخواهد آمد. کسانی که به نام دمکراسی نیز نمی‌توانند ‏در ‏زیاده‌رویها و کوتاهی‌های پیشین خود دستی ببرند و ‏هر انتقاد از خود واقعی را پایان زندگی سیاسی خویش ‏می‌‏شمرند چگونه خواهند توانست دمکراسی را به ایران ‏ببرند و از آن دشوار‌تر، نگهدارند؟ کسی که نمی تواند ‏‏خود را اصلاح کند اگر به قدرت برسد یک راه بیشتر ‏در پیش نخواهد گرفت: زور خواهد گفت و پدیده های ‏واقعاً ‏موجود را با فشار و تهدید خواهد پوشاند. در اینجا ‏روی سخن تنها با جمهوری‌خواهان نیست. در بسیاری ‏‏هواداران رژیم پادشاهی نیز این بی‌میلی یا هراس از ‏روبرو شدن با گذشته خود به توقف اندیشه و بی‌اثری ‏‏انجامیده است ــ بی‌اثری حتا در ترور شخصیت که ‏زمانی نقطه قوت آنان می‌بود.‏ 
 اگر ما بیش از بیست سال است هماوردان و مخالفان ‏خود را فرا می‌خوانیم که در عین مخالفت و رقابت، در ‏‏یک چهارچوب دمکراتیک، برای دفاع از همان ارزش‌ها ‏و نهادها با ما همراه شوند، از آنجاست که می‌خواهیم ‏گام ‏به گام پرورش دمکراتیک خود را پیش ببریم و زمینه ‏دمکراسی را از هم اکنون آماده‌تر سازیم؛ از آنجاست ‏‏که می‌دانیم در زیر پوست بیشتر ما طبیعت مستبدی ‏نهفته است که به هیچ قاعده بازی گردن نمی‌نهد. ‏ 
* * *‏ 
 در رسانه‌های چاپی و الکترونیکی چپگرایان به پاره‌ای ‏رسانه‌های سلطنت‌طلب حملات سخت می‌کنند که ‏‏پیام آوران استبدادی تازه‌اند و تخم نفرت و دشمنی ‏می‌پراکنند. اگر نویسندگان آن مقالات در یکسونگری و ‏‏خشم و نفرت جوشان خود روی دیگر همان سکه ‏نمی‌بودند سخنشان پذیرفتنی‌تر می‌شد. ولی این حقیقتی ‏است ‏که ما در بیرون در هردو سوی طیف سیاسی با ‏عناصری سروکار داریم که در روحیات و طرز تفکر ‏خود تفاوتی ‏با حزب‌الله ندارند؛ از همه طلبکارند؛ هیچ ‏تفاوتی، چه رسد به مخالفتی، را بر نمی‌تابند و هرکه را ‏با آنها نیست ‏جنایتکار و مزدور و خائن می‌نامند. درجه ‏بی‌مدارائی و دشمنی با دگراندیشان در این محافل چندان ‏است که ‏مبارزه با جمهوری‌اسلامی را نیز زیر سایه ‏می‌برد.‏ 
‎آن رسانه‌ها لابد اعتنائی به احساسات نامساعدی که ــ ‏از نگرانی گرفته، تا بیشتر، دشمنی ــ در بخش‌های ‏‏بزرگی از بینندگان خود بویژه در ایران بر می‌انگیزند ‏ندارند یا نمی‌دانند که چگونه در یک سال گذشته بخش ‏‏مهمی از محبوبیت موضوع ستایش خود را ناچیز کرده‌اند. ‏آنچه مسلم است به یک منظور خود رسیده‌اند و ‏امکان ‏همراه شدن دگراندیشان را با موضوع ستایش خود اگر ‏از میان نبرده، دست کم به کمترینه رسانده‌اند. ‏
‎یک نشانه رشد سیاسی مردم ایران در دو دهه گذشته ‏این است که، توانائی آنان برای حکومت بر خود هر چه ‏‏باشد، در برابر هر گرایش فاشیستی حساسیت یافته‌اند. ‏بلندگوهای خون و کشتار و دشمنی و شکار جادوگران و ‏‏خودی و غیرخودی کردن جامعه می‌توانند مردم را ‏سرگرم کنند ولی از بسیج آنان برنمی‌آیند. حتا سیاست‌های ‏‏توده‌گرا، (پوپولیستی) طبقه متوسط ایران را، که لایه ‏اجتماعی مسلط است و بهتر از همه خود را بیان ‏می‌‏کند، بدگمان می‌سازد. آنقدر با عواطف مردم بازی ‏شده است که «شعور بجای شعار» از دهان آنها نمی‌افتد. ‏با ‏اینهمه از تقویت گرایش‌های دمکراتیک نمی‌باید ‏فروگذاشت. دمکراسی مانند دوستی است؛ در بهترین ‏حالات نیز ‏نیاز به مراقبت دارد. حتا در پیشرفته‌ترین و ‏پر تجربه‌ترین کشورها روحیه دمکراتیک پیوسته در ‏مخاطره ‏است. چرچیل بیهوده نمی‌گفت که دمکراسی ‏بد‌ترین حکومت است به استثنای همه بقیه.‏ 
‎ما اگر در کشورهای دمکراسی لیبرال و دور از ‏وسوسه قدرت در دسترس، نتوانیم یکدیگر را تحمل کنیم ‏و بر ‏اموری که همه به آن باور داریم یا ادعا می‌کنیم ‏باور داریم، همرای شویم چگونه به دمکراسی خواهیم ‏رسید؟ ‏ما دیده‌ایم که چهره‌های گوناگون فاشیسم تا ‏کوچک‌ترین دریچه فرصتی باز می‌شود از هر سو ‏خودنمائی می‌‏کنند. با چنین خطر آشکار دشمنان دمکراسی ‏تنها با نیرو دادن به جبهه دمکراسی که رادیکال‌ها را از ‏چپ و ‏راست بی‌اثر خواهد کرد می‌توان درافتاد. آیا ‏می‌پندارند که نام جمهوری، باطل السحر سُنت دیرپای ‏پیشوا ‏پرستی خواهد بود؟ می‌گویند باید به مردم امید داد ‏ولی مردمی که از کوشندگان سیاسی خود بجای ‏رهبری، ‏سیاست‌بازی می‌بینند؛ و بجای اندیشه روشن و ‏جسورانه، زباناوری و بندبازی‌های معنی شناسی ‏‏(سمانتیک) ‏تحویل می‌گیرند چه امیدی پیدا خواهند کرد؟ ‏اندک اندک بحث سیاسی میان ما به مباحث اسکولاستیک ‏شباهت ‏یافته است و اندیشه و عمل سیاسی در چنگال ‏بلاغت سوفسطائی افتاده است. ‏ 
‎در برلین شاید آن گروه جمهوری‌خواهان که از ‏چرخیدن به دور خود خسته شده‌اند بتوانند برای این ‏مسائل راه ‏حلی بیابند. بزرگترین مانع آنان پراکندگی و ‏عادت به تکروی نیست؛ مشکل بزرگتر، دست نه چندان ‏ناپیدای ‏جمهوری‌اسلامی است که از ده سال پیش در ‏میان عناصر موثری از جمهوری‌خواهان در کار است و ‏آنان را ‏بی‌حرکت می‌کند. ده سال پیش سران نهضت ‏آزادی بودند که پیغام می‌آوردند و نوید و هشدار می‌دادند: ‏نوید ‏اینکه قدر همکاری‌های دوران انقلاب شناخته است ‏و هشدار اینکه به غیر‌خودی‌هائی که هیچ بختی ندارند ‏‏نزدیک نشوید. پشت سر این مانوور، البته رفسنجانی ‏بود که شعار میانه‌روی و عمل‌گرائی و سازندگی‌اش تا ‏‏آدمکشی‌های زنجیره‌ای برای بی‌اثر کردن کسانی بس ‏می‌بود. ما به صراحت از سرورانی در جمهوری‌خواهان ‏‏شنیدیم که نمی‌خواهند فرصت بازگشت به ایران و ‏شرکت در فرایند سازندگی را در شرایطی که انقلاب به ‏مرحله ‏پختگی و «ترمیدور» رسیده است فدای نشست و ‏برخاست با ما «پاریا»های ضد انقلاب کنند.‏ 
‎آن وعده‌های دلالان سیاسی نهضت آزادی بیهوده ماند ‏و خودشان نیز بی‌مصرف و دور انداخته شدند. سپس ‏‏دوم خردادی‌ها آمدند که برای بسیاری در بیرون به نظر ‏می‌رسید بازوی درونی اصلاحات هستند، و از ‏‏جمهوری‌خواه و مشروطه‌خواه برای بازگشت به ایران ‏و گشودن دفتر در تهران نوبت گرفتند. انتخابات پیاپی ‏با ‏شرکت میلیونها رای دهنده بهانه بسیار خوبی برای ‏نزدیک شدن هر چه بیشتر به بخش آبرومند‌تر رژیم به ‏دست ‏داد. امروز با آنکه دوم خرداد در چشم مردم به ‏همان بی‌آبروئی جناح دیگر است باز سخنرانی‌های ‏گاه‌گاهی ‏در مجلس به عنوان دلیلی برای شرکت در ‏انتخابات عرضه می‌شود. می‌گویند کاری نکنید که ‏انحصارگران همه ‏قدرت را در دست گیرند (کدام قدرت ‏مانده است که گرفته شود؟) اما با همه دلبستگی کسانی ‏به دوم خرداد به نظر ‏نمی‌رسد که چسبیدن به آن و به ‏فرایند بیهوده (و این بار زیان آور انتخاباتی) بختی ‏داشته باشد.‏ 
‎تازه‌ترین پرده این درام با شرکت مشکوک‌ترین ‏عوامل رژیم بازی می‌شود. به جمهوری‌خواهان بیرون ‏پیام ‏می‌فرستند که راه برای پیوستن به جمهوری‌خواهان ‏درون باز است؛ بیائید برای جمهوری که نامش به ‏تنهائی ‏برای رستگاری دو جهان بس است همکاری ‏کنیم. یک صدا یادآور می‌شود که فراموش نکنند قدرت ‏در کجاست ‏و جمهوری‌خواهان نمی‌باید نزدیک اسلام در ‏حکومت نیز بروند. صدای دیگر تکیه را بر جمهوریت ‏نظام می‌‏گذارد. یکی می‌گوید اجازه دارید از ما ‏پشتیبانی کنید. دیگری نغمه جایگزین (آلترناتیو) ‏جمهوری‌خواه جمهوری‌‏اسلامی را سر داده است. ــ ‏هردو در جهت نگهداری نظام در شرایطی که دورنمای ‏سرنگونی را در افق می‌بیند. ‏ ‏ ‏
‎آنچه نغمه « جایگزین» را برای گوشهائی در برلین ‏مقاومت ناپذیر‌تر می‌کند نوید اصلاحات گام‌بگام و ‏‏مسالمت‌آمیز است. چه دورنمائی بهتر از همدستی با ‏کسانی که می‌توانند از درون جمهوری‌اسلامی برای ‏‏جمهوری‌تر کردنش کار کنند و دست کم می‌گویند ‏آماده‌اند به بخشی از بیرونیان نیز «خلعت خودی» ‏بپوشانند؟ ‏در برلین برخورد میان این گروه و کسانی که ‏گوششان از اصلاح رژیم اسلامی پر شده است و ‏می‌دانند که همه ‏فراخوان‌ها از درون برای استفاده ‏ابزاری از بیرونیان و برطرف کردن نیاز فوری ‏انتخاباتی است، اجتناب‌ناپذیر ‏خواهد بود، زیرا انتخابات ‏مجلس نزدیک است و موضع‌گیری در این مسئله، به ‏دامنه‌های گسترده‌تری خواهد ‏رسید. ‏ 
‎همایش در برلین نمی‌توانست در وقتی بهتر از این ‏برگزار شود. گاه آن است که با شهامت‌ترین ‏‏جمهوری‌خواهان از قالب سیاستگر بدر آیند زیرا امروز ‏مردم به رهبری نیاز دارند ــ رهبری نه به معنی ‏دعاوی ‏ظاهری و نه چندان با پشتوانه آن، بلکه به معنی ‏روشن کردن تاریکی‌ها و هموار کردن دست‌انداز راه‌ها. ‏می‌‏باید امیدوار بود که در بحث این مسائل حساس، ‏پراکندگی بیشتر نشود و جمهوری‌خواهان بتوانند صفی ‏یکپارچه‌‏تر برای پیکار در کنار مردم بیارایند.‏ ‏