طبیعت و معجزه در فرهنگی شکست خورده
تاریخ:
 فرشته‌ای که وکیل است بر خزائن باد‏
‏ چه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنی‏
‏ 
حافظ 

‏ایران سرزمین سوانح طبیعی است که کسی انتظارشان ‏را ندارد و روی می دهند، و سرزمین معجزات است که ‏‏همه انتظارشان را دارند و روی نمی‌دهند؛ با مردمانی ‏که دیر می‌آموزند و زود فراموش می‌کنند. ‏ 
‏‎ ‎زمین لرزه‌ای که بم را گورستان باشندگانش کرد دل ‏جهانیان را به درد آورد و حتا در این سرزمینی که ‏سانحه‌های ‏طبیعی با مصیبت‌های ساختهء انسان در ‏مسابقه همیشگی‌اند از اندازه، اندازه‌ای که مردم تاب‌‏آور ما عادت کرده‌اند، ‏در گذشت. شمار کشتگان را ‏هیچ کس به درستی نمی‌داند و از سی تا پنجاه هزار تن ‏می‌گویند. اما گناه اینهمه ‏زندگی‌ها که از دست رفت تا ‏کجا با طبیعت بود؟ چه اندازه‌اش را می‌توان به ‏طبیعت ناسازگار نسبت داد و چه اندازه‌‏اش ساخته ‏انسان بود؛ و اصلا آیا می‌توان از طبیعت گله کرد؟ 
 زمین لرزه در بسیاری نقاط جهان روی می‌دهد و ‏ایران روی خط زلزله است. فلات ایران پیوسته از ‏جنوب زیر فشاری ‏است که آن را به چنین ارتفاعی از ‏سطح دریا رسانده است و البرز و الوند را به ما داده ‏است. ما با زمین لرزه بسر می‌بریم و هر از چند سال ‏آن را تجربه می‌کنیم. ژاپن در خاور دور و کالیفرنیا ‏در باختردور ما همین حال و روز را دارند؛ مانند ‏ما ‏قربانی طبیعت ناسازگارند. تا اینجا گناه هیچ کس ‏نیست. طبیعت، به معنی جهان آفرینش، از هر ملاحظه ‏اخلاقی ‏عاری است و کمترین تصوری از خوب و بد ما ‏ندارد و مهربانی و عدالت نمی‌شناسد. نه ناله و مویه ما ‏را می‌شنود، نه ‏از نفرین و دشنام ما باخبر می‌شود، نه ‏به نذر و نیاز‌ها و دخیل‌ها و قربانی‌های ما اعتنا می‌کند. ‏قوانین آهنین آن درکارند ‏و از روی آرزوها و زندگی‌های ‏ما می‌گذرند.‏ 
 در ژاپن یا کالیفرنیا مردم به تجربه دریافته‌اند که هیچ ‏خدا، حتا امام زمان و حضرت عباسی (اگر معادل‌های ‏آنها را ‏داشته باشند) ساختمان‌های ناآماده را در برابر ‏تکان‌های سخت زمین برسر پا نگه نخواهد داشت. ژاپنی‌‏ها تا نمی‌‏توانستند، خانه‌ها را از چوب و کاغذ می‌ساختند که آنها را از آسیب زمین لرزه به خطر ‏آتش‌سوزی حوالت می‌داد (در ‏جنگ دوم بمب‌های آتشزای ‏امریکائی بیشتر توکیو را ویران کرد.) در کالیفرنیا تا ‏می‌توانستند ساختمان‌ها را کوتاه می‌گرفتند. در هردو ‏جا، چنانکه در دیگر جاهای زلزله خیز جهان پیشرفته، ‏آنقدر روی تکمیل شیوه‌ها و مصالح ساختمانی ‏مناسب ‏کار کردند که امروز بیشتر زمین لرزه‌ها را از سر می‌گذرانند. طبیعت در همه جا یکسان به قوانین آهنین خود ‏‏عمل می‌کند ولی تنها در جاهائی مانند ایران است که ‏هر نسل در زندگی خود چند بار شاهد فرو ریختن شهرها ‏و ‏روستاها بر سر مردم است و دیگر صدها و هزاران ‏تلفات اگر به ده‌ها هزار نرسد مصیبتی معمولی شمرده ‏می‌شود. ‏ 
 مسئله حتا فساد و ناکارائی حکومت نیست که در ‏جمهوری‌اسلامی ابعاد جنایتکارانه می‌گیرد. منظره ‏دزدیهای ‏گسترده از کمک‌هائی که به زلزله‌زدگان می‌‏شود به همان اندازه تاراج عمومی دارائی ملی عادی ‏شده است. ولی در ‏اینجا با مشکل دیگری سر و کار ‏داریم که جائی مرکزی در فرهنگ ما دارد و اصلاح و ‏دگرگونی فرهنگ را می‌باید از آنجا ‏پی گرفت؛ مشکل، ‏روحیه و نظام ارزش‌هائی است که ایرانی را قربانی ‏طبیعت و تاریخ، هردو، می‌سازد. دید مذهبی-‏‏فولکلوریک ایرانی قلب مسئله ماست: دیدن دست خدا ‏یا نمایندگان و آیات بیشماراو که فولکلور مذهبی در ‏طول سده‌ها ساخته است، در امور کوچک و بزرگ ‏روزانه، و سپردن سرنوشت خود به مشیتی که هیچ کس ‏نمی‌داند چیست. ‏آغاز کردن از مشیت، و معنی و جای ‏آن در زندگی روزانه، بدین ترتیب در خود نویدهای ‏بزرگی برای باززائی فرهنگی ما ‏خواهد داشت. در ‏اینجا به تفاوتی که برداشت اسلامی در موضوع مشیت ‏با برداشت یهودی-مسیحی دارد می‌رسیم.‏ 
* * *‏ 
 در سنت یهودی-مسیحی، خداوند جهان هستی را در ‏شش روز آفرید و روز هفتم به استراحت پرداخت. آن ‏‏استراحتی بود که تا امروز کشیده است و همچنان خواهد ‏کشید. این نگرش به آفرینش و نقش پروردگار، جا ‏برای ‏برداشتی از مشیت خداوندی می‌گذاشت که از سده ‏دوازدهم به کار جوینده‌ترین ذهن‌ها آمد. خداوند در ‏مشیت خود، ‏جهان را بر پایه قوانین و اصولی ساخت ‏که گردش خود را داشتند و دیگر ضرورتی به مداخله ‏هر روزه او یا ‏‏«نمایندگان» گوناگونش نمی‌بود. ‏آفرینش در این فرضیه یک پایه علمی دارد بدین معنی ‏که جهان هستی را مجموعه‌‏ای از علت و علت و معلول‌‏ها می‌داند؛ مشیت خداوندی ماشینی ساخته است و به ‏گردش درآورده است که موتور ‏خود را دارد و حرکتش ‏برطبق قوانینی است که ماشین را ساخته و موتور را ‏راه انداخته است. انسان‌ها می‌توانند و در ‏واقع می‌باید ‏در خداشناسی خویش، به یافتن آن قوانین و رازهای ‏ماشین شگرفی که جهان هستی است همت ‏گمارند. ‏جستجوی علمی، نوعی فریضه دینی می‌تواند بشمار ‏رود. این روحیه چند سده‌ای از سوی کلیسا نیز تحمل ‏‏می‌شد که به ارسطو و فیزیک او و بطلمیوس و ستاره‌‏شناسی او خرسند می‌بود؛ تا کار به خود داستان آفرینش ‏‏رسید.‏ 
‎در سُنت اسلامی، مشیت خداوندی استراحت بر نمی‌‏دارد. بجای خداوندی که جهان و گردش کارش را به ‏پایان ‏رسانیده است و دیگر به نقش داور گناه و ثواب ‏مردمان می‌پردازد خداوندی نشسته است که هم آفریننده ‏و هم مدیر ‏است. گردش هر روزه جهان به اراده همه ‏جا و همیشه حاضر او بستگی دارد. در سُنت مسیحی-‏یهودی نیز انسان ‏می‌باید هر روز در خرسندی خداوند ‏بکوشد و در هر کار او امید پاداش و بیم کیفر خداوندی ‏حاضر است. بیشتر یهودیان ‏و مسیحیان نیز مانند ‏مسلمانان از خداوند در زندگی روزانه خود یاری می‌جویند و به او توکل می‌کنند (کرامول به ‏جنگجویان ‏پیوریتن یا پاکدین خود می‌گفت باروت خود را خشک ‏نگهدارید و به خداوند توکل کنید.)‏ 
 ولی در حالی که آن استراحت روز هفتم، جوانه ‏کنجکاوی علمی و ابتکار و مسئولیت فردی را در خود ‏پرورش می‌‏داد، خداوند خستگی ناپذیر اسلام نه تنها ‏اختیار هر لحظه زندگی آفریدگانش را بیرون از هر ‏اصل و قانونی دارد بلکه بنا ‏به تفسیرهائی که دامنه‌اش ‏گشاده است، به گروه روزافزونی از همان آفریدگان نیز ‏صفات شبه خداوندی داده است. ‏این آفریدگان ویژه حتا ‏پس از «سر بسر شدن با هفت هزار سالگان» خیامی، ‏در مشیت او انباز می‌شوند. آنها می‌‏توانند «حاجت ‏بدهند؛» ناممکن را ممکن سازند و به کمترین تلاش: با ‏یک زیارت که سیاحت هم هست؛ با دست زدن به ‏‏ضریح و بوسیدن درگاه؛ با گریستن یا خود را به ‏گریستن زدن، با سفره‌های پر نقش و نگار انداختن؛ با ‏هرچه یک ‏فولکلور خرد‌ستیز در درازای هزار و چهار ‏صد سال بهم بافته است. مشیت خداوندی در این معنی، ‏انتظار داشتن هر ‏امر بیرون از منطق و خرد را جایز ‏می‌شمارد. منطق معجزه بجای منطق علم می‌نشیند. ‏انسان لازم نیست به دنبال ‏علت امور و اشیا، بیرون از ‏خواست خدا و مقدسان، باشد.‏ 
‎در جهان اسلامی نیز مدرسه‌ها و مراکز «علمی» ‏بودند که مانند صومعه‌های مسیحی به نیازهای ‏انتلکتوئل مومنان ‏پاسخ می‌داند ولی تصور خداوندی که ‏لحظه‌ای از کار جهان، از گردش مهر و ماه گرفته تا ‏خور و خواب پست‌ترین ‏آفریدگان، فارغ نیست و بر ‏آمدن و فرو بردن هر نفس به اراده اوست «و بر هر ‏نفسی شکری واجب،» عرصه را بر ‏اندیشه و اراده آزاد ‏انسانی تنگ می‌کرد. ذهن آزاده‌ای چون حافظ نیز در ‏آن فضای فرهنگی با زاهد ظاهر پرست ‏هماوا می‌شد ‏که در «در کارخانه‌ای که ره علم و عقل نیست / فهم ‏ضعیف رای فضولی چرا کند؟» اگر دست کم در ‏گوشه‌‏هائی از کلیسا کسانی می‌توانستند دنبال این پرسش ‏بروند که خدا چرا و چگونه چیزی را می‌خواهد، در ‏‏سراسر جهان اسلامی پاسخ دشوار‌ترین مسائل را با ‏یک کلمه اگر خدا بخواهد می‌شد داد. آن ذهن‌های جوینده‌‏ای که ‏سه چهار سده‌ای دنبال کار یونانیان را گرفتند و ‏پیش بردند بزودی مغلوب سلطان محمود‌ها و المتوکل ‏بالله‌ها شدند ‏زیرا کنجکاوی علمی آنان با مفهوم اسلامی ‏مشیت در تضاد می‌بود. مدرسه‌ها دژهای نادانی ‏ماندند و با ‏گذاشتن عنوان علما بر آخوندها اصلا جائی ‏برای علم نگذاشتند.‏ 
 علمائی که هر کنجکاوی علمی را مداخله در کار خدا ‏می‌شمردند کسانی مانند رازی را به ارتداد متهم می‌‏کردند. ‏اما در همان حال در صومعه‌های اروپائی، ‏کشیشان و راهبان از سده دوازدهم که به رنسانس ‏کوچک شهرت دارد به ‏آزمایش‌های علمی پرداختند ــ ‏درست از همان زمان که فقیهان از سُنی و شیعه راه را ‏بر تفکر می‌بستند. اختراع دوباره ‏باروت (نخست ‏چینیان آن را به صورت ماده آتشبازی اختراع کرده ‏بودند) در سده سیزدهم در صومعه‌ای به دست یک ‏‏راهب انگلیسی صورت گرفت. کشیشان مسیحی از ‏لحاظ نظری مشکلی در جستجوی رازهای آفرینش نمی‌داشتند ‏‏(با همه محکومت گالیله و سوزاندن جوردانو ‏برونو که واپسین دفاع کلیسا در برابر سیل جهانگیر ‏رنسانس بود.) آنها در ‏جستجوی راز آفرینش، راه را ‏برای دانشمندان بعدی گشودند تا سده دوازدهم به ‏رنسانس کشید. از آن پس علم ‏امروزی بود که هر روز ‏میدان مشیت خداوندی را تنگ‌تر می‌کرد.‏ 
 از آنجا که ایمان و توسل به مشیت، نسبت مستقیم با ‏ندانستن دارد (انسان به آنچه که فهمیدنی و دانستنی ‏است ‏ایمان نمی‌آورد) مسلمانان هر چه در نادانی فرو ‏رفتند بیشتر عادت کردند همه چیز را از خداوند و ‏پیامبر او، و در میان ‏شیعیان، تا کوچکترین امامزاده ‏مجهول، بخواهند. صوفیان که برای تعدیل خشونت ‏فقیهان آمده بودند «پیر»های خود را ‏بر فهرست دراز ‏ارباب مشیت افزودند. مسلمان و بویژه شیعی در جهانی ‏می‌زیست که از ارواح مقدس صاحب کرامات ‏و ‏معجزات پر بود و نه نیازی به دانشمند و پژوهشگر می‌گذاشت نه حتا به پزشگ. اگر کسی درمان می‌یافت ‏خدا ‏خواسته بود و اگر فرمان می‌یافت ( می‌مرد ) باز ‏خدا خواسته بود ــ اگر چه بیماریش را با خوردن داروی ‏مناسب می‌‏توانست درمان کند. اگر توسل به امامزاده ‏یا خوردن آب دهان پیر، یکی را به تصادف شفا می‌داد ‏خبر معجزه و کرامت ‏همه جا می‌پیچید؛ اگر صد تن از ‏آن درمان می‌مردند که می‌مردند هیچ کس به تردید ‏نمی‌افتاد زیرا خدا نخواسته بود.‏ 
‎‏ ما بیش از صد سالی است با علوم غربی که هیچ ‏مشیتی درآن راه ندارد و اصلا هر پیش‌فرضی را از ‏بوته صد ‏آزمایش می‌گذراند آشنائی یافته‌ایم. دیده‌ایم ‏که غربیان بی‌هیچ نیازی به معجزات و ارباب مشیت ‏گوناگون ما ــ از ‏دختر نه ساله تا « پیر» های بر حسب ‏سمت ــ هزاران برابر ما « حاجت می‌گیرند» و ‏باز ایرانی معمولی انشاءالله و به ‏امید خدا از دهانش نمی‌‏افتد و اگر هم اندکی بخواهد به دانش و اراده انسانی ‏سهمی بدهد با اطمینان آخوند روبرو ‏می‌شود که امام ‏زمان پشت و پناه اوست. خانه از خشت و آجر می‌سازد و خاطرش آسوده است که امام غایب او را ‏نگه ‏خواهد داشت. ولی امام غایب چند بار می‌باید همچنان ‏در وقت پیچاپیچ غایب بماند تا ایرانی معمولی مثلا برای ‏‏ساختن خانه به مهندس آگاه رجوع کند؟‏ 
* * *‏ 
 هیچ لازم نیست تا گفتگو از اصلاح و دگرگونی ‏فرهنگ پیش آمد فریاد وا اسلاما بردارند که مردم ‏مسلمان‌اند و دست ‏به مذهب نزنید. آنچه حتما می‌باید ‏به آن دست زد معنی و جای مشیت است. کسان آزادند ‏که به مشیت خداوندی ‏اعتقاد داشته باشند ولی لازم ‏نیست برادر و خواهر و نبیره امام و معصوم و اصلا ‏خود او و پیغمبر و هیچ آفریده دیگری ‏را با خداوند انباز ‏کنند. این نمی‌شود که کسانی صرفا به دلیل ‏خویشاوندی، اختیار زندگی و مرگ، کامیابی و ناکامی، ‏‏بیماری و بهبود، و رستگاری و محکومیت آن جهانی ‏مردمان را سده‌ها پس از مرگشان در دست داشته ‏باشند. تنها در ‏چنین صورتی است که می‌توان از مردم ‏انتظار داشت مشیت را آنگونه ببینند که بزرگترین نابغه ‏علمی سده بیستم ‏می‌دید نه هر آخوند بی‌سواد در قم یا هر ‏حوزه علمی دیگر. اینشتاین پس از عمری بررسی در ‏فیزیک کیهانی، خدا را در ‏قوانینی شناخت که بر صدها ‏میلیارد کهکشان در یک جهان هستی ‏cosmos‏ رو به ‏گسترش و بی‌پایان حکومت می‌‏کنند.‏ 
 مردمان می‌توانند آنچه را که در جهان است و روی ‏می‌دهد از مشیت خداوندی ببینند. ولی نخست، این ‏مشیت ‏چنانکه در جهان واقع می‌بینیم از نظمی ‏برخوردار است و تابع قوانینی است؛ و دوم، تنها با علم ‏امروزی نه علم حوزه ‏می‌توان به این مشیت و آن ‏قوانین پی برد. سپردن خود به اراده خداوند حق هر ‏کسی است؛ ولی کیست که بتواند ‏اراده خداوند را بداند؟ ‏از کجا معلوم که اراده خداوند در یک موقعیت معین بر ‏چه قرار دارد؟ اینکه پس از رویدادن امری ‏بگویند ‏مقدر بود تفاوتی نمی‌کند. مهم آن است که مشیت ‏خداوند را پیش از رویداد بدانند.‏ 
 دانشمندان غربی پاسخ درستی برای این پرسش یافته‌اند. آنها با پی بردن به قوانین طبیعت، نام مذهبی‌اش ‏‏مشیت خداوندی، می‌دانند که مثلا اگر خانه‌ها را از ‏آجر و تیر آهن بسازند و در نقاط حساسی محکم‌کاری ‏کنند با ده ‏پانزده درصد هزینه اضافی می‌توان ساختمان‌‏هائی ساخت که شش و هفت درجه ریشتر را نیز تاب ‏بیاورند. مذهبی‌‏هایشان می‌توانند بگویند خداوند چنین ‏مشیت کرده است که با بتون آرمه به شرطی که اندازه‌‏هایش درست باشد و ‏زمان لازم برای جا افتادن به آن ‏بدهند می‌توان آسمان‌خراش‌هائی ساخت که زمین لرزه ‏آنها را نه ویران، بلکه جابجا می‌کند. ژاپنی‌ها در ‏ساختمان‌های بلند از بوته‌های بامبو و گره‌گاه‌های ‏منظم ساقه آن تقلید کردند که برای مذهبیان در ‏حکم تقلید ‏از آفرینش خداوندی است. این برداشت از مشیت را ‏می‌توان به هزار گوشه زندگی کشانید که کوتاه ‏اندیش‌‏ترین متعصبان مذهلی نیز هر روز در عمل بدان بر می‌خورند و برایشان عادی شده است ــ هر کدام پس از ‏‏مقاومت‌های سخت مذهب.‏ 
 باز گفتاوردی از حافظ (مگر می‌شود با ایرانی به ‏زبان خودش سخن گفت و از حافظ بویژه، نیاورد؟) که ‏در بیان بی‌‏اختیاری انسان می‌گفت «من اگر خارم اگر ‏گل چمن آرائی هست / که ز هر دست که می‌پروردم ‏می‌رویم.» ‏‎ ‎‏ گیریم ‏این درست. اما از کجا چمن آرا ‏بجای خاری که هست گلی که می‌تواند باشد نخواسته ‏است؟ از کجا نخواهد که گل، ‏خود را بهتر کند؟ خار و ‏گل تا به آنجا برسند از مراحل دراز می‌گذرند و در ‏همه آن مراحل می‌توانند عوض شوند. اگر ‏ایرانی، ‏اختیار و خواست چمن‌آرا را در بی‌نهایتی آن تعبیر کند‎ ‎‎‏ نه در بی‌همتی خودش، دیگر به زیستن صد سال و ‏‏هزار سال در گودال‌های تاریخ، در کنار مردم شوربخت ‏دیگری که هشیاری و چالاکی او را نیز از خود نشان ‏نداده‌اند، تن ‏در نخواهد داد.‏ ‏ ‏
‎یک نگاه ساده به گوناگونی بی‌کرانه طبیعت نشان می‌‏دهد که مشیت یا قانون طبیعت، نامش را هر چه ‏بگذارند، ‏کمترین اعتنائی به تصورات، همچنانکه نیاز‌‏های ما، ندارد و از وجود ما نیز بی‌خبر است. این ما ‏بوده‌ایم که خود را با ‏طبیعت سازگار کرده‌ایم، و با ‏شناختن قوانینش از بالای درختان به برج‌های نیویورک ‏منزل برده‌ایم و از کنج غار تاریک ‏به ماه تابنده پای ‏نهاده‌ایم. اکثریتی از مردم جهان، مشیت را در کوتاهی ‏دست و تنگی افق خود تعبیر کرده‌اند و هر ‏روز در ‏پارگین فرهنگی و سیاسی خود فرو‌تر می‌روند. یک ‏دو هزار میلیون تنی دیگر مشیت را، چه به همان نام، ‏چه ‏به نام قانون طبیعت، مانند تندبادی پشت کشتی ‏پیشرفت خود گذاشته‌اند و از دل کهکشان تا دل ذره را ‏کاویده‌اند و ‏نیروهای جهان هستی را به خدمت خود در ‏می‌آورند. آیا می‌توان تصور کرد که مشیت خداوندی ‏بر بدبختی آنان و ‏کامروائی اینان قرار گرفته باشد؟ 
 اما از این نیز می‌باید فراتر رفت. اصلا مشیت ‏خداوندی را با کردارها و سرگذشت‌های حقیر ما چه ‏کار است؟ برای ‏آفریننده‌ای که شصت و پنج میلیون ‏سال پیش، از نابودی دایناسور‌ها که بزرگترین ‏موجوداتی بودند که کره ما به خود ‏دیده است خم به ابرو ‏نیاورد زندگی این و مرگ آن چه اهمیت دارد؟ انسان ‏مشیت اندیش که خویشتن را بدینگونه در ‏مرکز جهان ‏هستی می‌گذارد بیهوده ذره خود را آفتاب می‌شمرد. ‏خیام، جای او را در کارگاه آفرینش بهتر بیان کرده ‏‏است: «آمد مگسی پدید و ناپیدا شد.» خدا را اینگونه ‏مسئول هر بدبختی و نامرادی و بی‌عدالتی شناختن به سود ‏‏خداپرستان هم نیست. ذهن سرسری می‌تواند خود را ‏راضی کند که حکمت خداوندی است. ولی همه ذهن‌ها ‏‏سرسری نیستند. کسی هم پیدا می‌شود و همه فتنه‌ها ‏را از خداوند می‌داند و از «ریگی که به کفش اوست» ‏گله ‏می‌کند.‏ 
 کسانی که بر هر فرو رفتن یا برآمدن نفس، شکری ‏واجب می‌دانند و البته اگر به نفس تنگی افتادند شکر‌‏گزاری و ‏خود خدا را نیز فراموش می‌کنند می‌توانند ‏‏« نصیب شدن ماهی دریا را بر مرغ هوا » نشان ‏‏« بخشندگی و بنده‌نوازی » ‏بگیرند و به آسانی سهم ماهی ‏دریا را در این بخشندگی و بنده نوازی، آنگاه که در ‏هراس مرگ زیر پنجه مرغ تکان می‌‏خورد، فراموش ‏کنند. وارد کردن ملاحظات اخلاقی در امور طبیعی که ‏کور و کرند از این پراکنده گوئی‌ها و ضد و نقیض‌ها ‏فراوان می‌آورد.‏ ‏ ‏
 اگر حکمت یا بخشندگی و بنده‌نوازی خداوند در حد ‏بندگان ناچیز خود اوست و همان منطق دلبخواهی و بی‌‏سروته ‏آنها بر رفتارش فرمان می‌راند، پس آن دستی ‏که پنج میلیارد سال است هر سال درست در سر ثانیه، ‏بهار را بر ‏نیمکره شمالی و خزان را بر نیمکره جنوبی ‏زمین می‌آورد کدام است؟ اگر خدای همه‌دان همه بین ‏همه توان، اینگونه ‏هوس‌کارانه با جهانیان رفتار می‌کند ‏و هر لحظه میلیارد‌ها تصمیم ضد و نقیض و عموما ‏بی‌رحمانه و ناعادلانه در باره آنها ‏می‌گیرد (البته در ‏میان شیعیان نظر کرده‌اش بیشتر با همکاری مقدسان ‏بیشمار) پس آنکس که گفت « و انسان خدا ‏را آفرید» ‏بیشتر حق دارد. چنان خدائی برای اینشتاین‌های جهان ‏نیست و در خور همین موجودات بی‌اساس ‏سرسری ‏است که هزار هزار قربانی بیماری‌ها یا سانحه‌ها یا ‏انقلاب‌هائی می‌شوند که مردمان هوشمند جهان ‏‏در برابرشان مصونیت یافته‌اند.‏ 
 کسی با خداشناسی ایرانی، اگر بخواهد و با آن آسوده‌‏تر باشد، مشکلی ندارد. ولی در خداشناسی نیز می‌‏توان ‏پیشرفته و واپسمانده بود. اگر ایرانی مسلمان، ‏خود را از بُت‌پرستان برتر می‌داند چرا در برابر خدا‌‏شناسانی که ‏خداوند را تا سطح خود پائین نمی‌کشند ‏احساس فروتری نمی‌کند؟ اگر خداوند یکی است و همه ‏به یکسان بندگان ‏اویند چرا نباید ایرانی نیز فرمانروای ‏طبیعتی باشد که آن را شاهکار آفرینش می‌شمارد؟ در ‏غرب همان خداوند و ‏همان مشیت را به عنوان راهنما و ‏انگیزه برای شناخت هر چه گسترده‌تر و ژرف‌تر ‏طبیعتی که خود جزئی از آن هستند ‏شمردند و از یک ‏پیشرفت به پیشرفت دیگر رسیدند. آنها تقدیر الهی را نه ‏در « رضا به داده دادن» بلکه گره از راز‌های ‏طبیعت ‏گشودن تعبیر کردند و « در اختیار را بر من و تو » ها ‏هر چه بیشتر گشادند. در آن جامعه ها مردم بر رویهم ‏کمتر ‏یا بیشتر از جامعه‌های واپسمانده، مذهبی نیستند و ‏مانند همه مردمان در هر جا با مذهب آنگونه که می‌‏خواهند رفتار ‏می‌کنند. تفاوت در برداشت و تعبیر ‏است. ما می‌باید بجای اصلاح مذهبی در پی اصلاح ‏نگرش خود به مذهب باشیم. ‏اصلاح مذهبی سپری شده ‏است و در شرایط جامعه‌های اسلامی اصلا ممکن ‏نیست. تجدید نظر در مفهوم مذهب و ‏مشیت خداوندی ‏برای همه مومنان امکان دارد.‎‎ ‏