زوال گفتمان و سراشیب نسل انقلاب
تاریخ:
 ‎جامعه پویا با سرعت دگرگشت‌هایش شناخته ‏مى‌شود، چه در زمینه‌هاى مادى و چه در گفتمانها. ‏گفتمان‎ discourse ‎در اینجا به معنى مجموعه ‏ایده‌هاى مسلط بر بحث سیاسى آمده است و ‏نیازى به تأكید بر اهمیت آن در شكل دادن به ‏فرهنگ و سیاست یك جامعه نیست. ایران كه تا ‏دهه‌هاى پایانى سده نوزدهم جامعه‌اى ایستا بود از ‏آن زمان در برخوردهاى روزافزونش با اروپا اندك اندك ‏آغاز كرد از ركود سده‌ها بدر آید. از آن دهه‌ها تا امروز ‏چهار گفتمان را مى‌توان باز شناخت كه كمابیش با ‏چهار نسل ایرانیان صد و اند ساله گذشته مطابق ‏است، اگر دوران هر نسل را بیست و پنج تا سى ‏سال بگیریم. (نسل چهارم در كار یافتن گفتمان ‏متفاوت خویش است.) نیاز به گفتن ندارد كه زندگى ‏فعال افراد معمولا بیش از دوران یك نسل را ‏مى‌پوشاند و در هر دوران، زندگى افرادى از دو یا ‏سه نسل بر هم مى‌افتد.‏ 
نسل اول نسل جنبش مشروطه‌خواهى بود و ‏گفتمان آن را یك تاریخنگار آن جنبش در «اندیشه ‏آزادى و ترقى» خلاصه كرده است. نسل جنبش ‏مشروطه به جامعه ایرانى بویه پیشرفت را از روى ‏نمونه اروپائى داد كه دیگر با همه افت و خیزها ‏هرگز رهایش نكرد: ساختن یك دولت مدرن با نهادها ‏و روابط قانونى؛ بهم بستن تكه پاره‌هاى میهن و ‏برانگیختن سربلندى ملى؛ آزاد شدن از استبداد ‏سلطنتى، آشفتگى خانخانى و ارتجاع آخوندى؛ ‏گسستن زنجیر سُنتها از دست و پاى زنان؛ رهانیدن ‏توده‌ها از شرایط زندگى قرون وسطائى؛ پیوستن به ‏كاروان علم و معرفت امروزى. گفتمان آن نسل اول ‏با آنكه در رعایت مذهب و جایگاه آن در سیاست و ‏جامعه دنباله گذشته هزاره‌اى مى‌بود آشكارا با ‏نسلهاى پیشین تفاوت داشت؛ گسست نمایانى با ‏ابعاد تاریخى و دورانساز بود و جامعه را چنان از ‏پایه‌هایش تكان داد كه دیگر برگشت پذیر نبود. آن ‏نسل در بقایایش تا پادشاهى محمد‌رضا شاه ‏كشید و گروه بزرگى از مدیران و رهبران را به ملت ‏داد كه تاریخ صدها ساله به خود ندیده بود.‏ 
نسل دوم در پادشاهى رضا شاه بالید و نخستین ‏نسل ایرانى بود كه توانست در خود ایران براى ‏زندگى در یك جامعه امروزى و اداره آن پرورش یابد. ‏گفتمان آن اساسا دنباله نسل اول بود ولى در ‏جاهاى مهمى از آن جدا مىشد. تأكید بیشتر بر ‏ناسیونالیسم ایرانى، دورى گرفتن از مذهب در ‏سیاست، و یك رگه نیرومند اقتدارگرائى كه به ‏بى‌اعتقادى به دمكراسى دست كم در شرایط ایران ‏انجامید ویژگیهاى گفتمان آن نسل بود. اندیشه ‏آزادى و ترقى در نزد آن به ترقى به بهاى آزادى ‏دگرگشت یافت. ولى نسل رضا شاهى در همان ‏نخستین مرحله به زلزله جنگ دچار شد كه سیر ‏عادى جامعه را متوقف كرد و در خود آن نسل ‏شكافى انداخت كه گذر شصت سال نتوانسته ‏است برطرف سازد. سالهاى جنگ نه تنها برنامه ‏نوسازندگى‎ modernization ‎جامعه و پایه‌ریزى زیر ‏ساختهاى یك كشور امروزى را متوقف كرد و ‏نگذاشت معناى آن اصلاحات، بیشتر و بهتر فهمیده ‏شود، تردیدهاى جدى درباره خود آن طرح ‏نوسازندگى پدید آورد و اولویتهاى ملى را تغییر داد. ‏شكست سیاست خارجى رضا شاه به سرتاسر ‏دوران استثنائى فرمانروائیش افكنده شد و تنگناهاى ‏روزافزون مدیریت یك تنه او را بیش از اندازه بزرگ ‏گردانید. نارنجك جنگ، گفتمان نسل دوم را تكه تكه ‏كرد.؛ دیگر از یك گفتمان نمى‌شد سخن گفت ‏وضعى كه به گفتمان نسل سوم نیز كشید. بخش ‏بزرگى از نسل دوم بر ضد گفتمان رضا شاهى ‏برخاست، چه در صورت مذهبى ارتجاعى خونخوار ‏خود، و چه در راه رشد غیر سرمایه‌دارى با هدف و ‏به بهاى تجزیه ایران و بردنش به پشت پرده آهنین، ‏و چه در بهترین صورتش ناسیونال دمكراتهاى ‏مصدقى كه همه چیز را در مبارزه ضد استعمارى و ‏پاك كردن حساب با رضا شاه خلاصه كردند. آنها به ‏تك محصولى شدن اقتصاد ایران (نفت) از پس از ‏سوم شهریور و اشغال ایران مى‌تاختند ولى ‏سیاست ایران را تك موضوعى (نفت) ساختند. ‏مصدقی‌ها ضمنا نمونه‌اى از دمكراتهاى غیر لیبرال ‏بودند.‏ 
ولى آن بخش نسل دوم كه به نوسازندگى غیر ‏دمكرات گفتمان رضا شاهى وفادار مانده بود آن ‏اندازه كشید كه فرهنگ و زیر ساخت اقتصادى و ‏اجتماعى ایران را در گردباد دگرگونى اندازد و آن را ‏به پایه‌اى برساند كه چند سالى بیشتر به مرحله ‏زمین كند‎ takeoff ‎فاصله نداشته باشد. ‏ناسیونالیسم و ترقی‌خواهى عناصر مسلط آن ‏گفتمان ماند و سرانجام به آن درجه از استقلال نیز ‏رسید كه صنعت نفت ایرانى شد و امنیت ملى ایران ‏را بر پایه همكارى با امریكا و نه به عنوان یك دولت ‏دست نشانده به درجه‌اى كه پیش و پس از آن نبود ‏تامین كرد. اما آن استقلالى بود كه خود رهبرى ‏سیاسى حقیقتا باور نداشت و در غلبه پارانویا و ‏شكست پذیرى، از تصور باطل اینكه امریكا پشت ‏ناآرامی‌هاى سال ۱۳۵۷ / 1978 است به تسلیم و ‏هزیمت افتاد.‏ 
گفتمان نسل سوم كه به سالهاى محمد‌رضا شاه ‏بر مى‌گردد امتداد نسل دوم بود در صورت افراطى‌تر ‏آن. در جنگلى از مكتبهاى فكرى، تنها وجه مشترك، ‏سازش‌ناپذیرى مى‌بود كه در جاهائى به رویاروئى ‏مرگ و زندگى مى‌رسید. اگر در گفتمان نسل دوم ‏هنوز توسعه و رسیدن به اروپا غلبه داشت، نسل ‏سوم در بخش پیروزمند خود از آن روى برتافت و ‏غرب‌ستیزى و انقلابیگرى جهان سومى و شهادت ‏طلبى شیعى-ماركسیستى را در تركیبى كه حق ‏اختراعش به همان نسل سوم بر مى‌گردد جاى آن ‏گذاشت. بازگشت به مذهب كه در نسل دوم و پس ‏از جنگ آغاز شده بود در این دوره بالا گرفت. اگر ‏پیش از آن بهره‌بردارى ریاكارانه از مذهب چه در گروه ‏حاكم و چه در مخالفان دست بالا را داشت اكنون ‏شیفتگى روزافزون به نمادهاى مذهبى در نزد سران ‏روشنفكرى، دیگر نه خبر از عوامفریبى بلكه ‏عوامزدگى محض مى‌داد. سرامدان فرهنگى در ‏تلاش براى همانندى به توده‌ها، چنانكه آنها را تصور ‏مى‌كردند، نه تنها قدرت سیاسى بلكه آینده بهتر ‏میهن را مى‌جستند. گفتمان نسل سوم در ‏واپسنگرى و مرگ اندیشى و سترونى خود پیروزى ‏بر گفتمان نسل جنبش مشروطه بود و شكستى را ‏كه نشانه‌هایش در همان نسل دوم پدیدار شده بود ‏كامل كرد.‏ 
انقلاب اسلامى فرازى بود كه آن نسل مىجست و ‏به آن رسید. به رهبرى شخصیتهاى فوق بشرى و ‏مقدسان، انتقام هفت دهه غربگرائى؛ دور افتادن از ‏اصل؛ و اصلاحات وارداتى گرفته شد. دیگر بالاتر از ‏آن نمى‌شد خواست و چنانكه زود آشكار شد ‏پائین‌تر از آن نمى‌شد رفت. گفتمان سیاسى در ‏ایران به چنان ورطه‌اى افتاده بود كه ناچار بایست ‏راه بالا مى‌گرفت.‏ 
‎***‎ 
نسل سوم با انقلابى كه فرا آورد و قربانى آن ‏شد به ناچار بزرگ‌ترین مسئولیت را در برابر ‏تاریخ و مردم ایران دارد. زنان و مردانى كه در ‏بهترین دوران تاریخ چند صد ساله ایران از نظر ‏امكانات پرورش یافتند و بدترین سرنوشت را ‏براى خود و كشور رقم زدند این بدهى را اگر ‏نه به آیندگان، دست كم به خود دارند كه ‏دستى به جبران برآورند. موضوع این نیست ‏كه كسانى خوب و دیگران بد بوده‌اند. همه ‏خودشان را خوب و بهتر مى‌دانند و ثابت كردن ‏این كه خوب و بد چه كسانى بوده‌اند به جائى ‏نخواهد رسید. موضوع، یك نسل ایرانیان است ‏كه داشت بهترین را مى‌ساخت و سر از ‏بدترین درآورد. این نسل یك ربع قرن فرصت ‏براى جبران داشته است و با آن چه كرده ‏است؟ پاسخ را مى‌باید در آثار و فعالیت‌هاى ‏نمایندگانى از این نسل جستجو كرد كه در ‏شمار برندگان انقلاب نیستند و از كمترینه ‏آزادى برخوردار بوده‌اند. برندگان، این سالها را ‏در سازندگى نظام ولایت فقیه كه دیگر زیر ‏نظر مستقیم امام زمان كار مى‌كند سپرى ‏كرده‌اند. آنها اگر هم جبرانى بدهكار بوده‌اند ‏ناچیز كردن میوه‌هاى هفت دهه تلاش براى ‏وارد كردن ایران به جهان امروز بوده است كه ‏با جدیت در كار آن‌اند. بازندگان در توده‌هاى ‏بزرگ خود هستند كه انگیزه هر روزى براى ‏درآوردن چیز با ارزشى از زندگی‌هاى تباه ‏شده خود داشته‌اند. از آنها چه چیز با ارزشى ‏درآمده است؟ آیا نسلى كه دهه‌ها و ‏سال‌هاى پایانى خود را مى‌گذراند تنها به این ‏شناخته خواهد شد كه خود را از یك دوره ‏دشوار كه با همه بدیهایش مى‌توانست بهتر ‏شود به یك فاجعه تاریخى انداخت؟ 
یك نگاه به منظره كلى (و استثناها فراوانند) نگرنده ‏را به این نتیجه تاسف‌آور مى‌رساند كه نسل سوم، ‏نسل انقلاب، برروی‌ هم رأى به بركنارى خود داده ‏است. پس از بیست و پنج سال جنگ بر سر ‏گذشته و توجیه و تبرئه خود و محكوم شمردن ‏دیگران، كار نمایانى از این نسل، بیشتر آنچه از آن ‏زنده است، انتظار نمى‌توان داشت. بیشتر ‏نمایندگان این نسل اشتباهات خود را پیراهنى ‏نمى‌دانند كه مى‌توان از تن در آورد و عوض كرد. آنان ‏ترجیح مى‌دهند خود را در كفن اشتباهاتشان ‏بپیچند. جهان همان باید باشد كه زمانى براى آنان ‏بوده است. مهم‌ترین وظیفه آنها در زندگى نشان ‏دادن حقانیت خودشان و محكومیت مخالفان و ‏دشمنانى است كه ایران و آنها را به چنین هیأت ‏غم‌انگیزى درآورده‌اند. آنها نیز به شیوه خود در پى ‏جبران‌اند ولى جبران به صورت انتقام‌جوئى از ‏گذشته، گذشته‌اى كه گوئى بى‌هیچ مداخله آنها ‏روى داده است.‏ 
اما مسئله ایران آشكارا موضوعاتى نیست كه ‏بیشتر انرژى این نسل در آن رفته است. آن هشتاد ‏درصد جمعیت كه گذشته نسل سوم را نزیسته ‏است نمى‌تواند حساسیت بیمارگونه بسیارى از ‏نمایندگان نسل پیش از خود را به نامها و روزها و ‏رویدادهاى دوردست دریابد. هنگامى كه د ربرابر ‏واقعیتى به زنندگى جمهورى اسلامى هنوز بحث بر ‏سر هشتاد سال و پنجاه سال پیش است و اینكه ‏گناه انقلاب به گردن چه گروه و گرایش‌هائى بود ‏چاره‌اى نیست كه نگاه از این نسل به نسل چهارم، ‏نسلى كه دستى در انقلاب و پیش از آن نداشته ‏است یا جوان‌تر از آن بوده است كه مسئول آن ‏دوره‌ها باشد، بیفتد. اگر تا كنون میدان در دست ‏نسل انقلاب بود و گزیرى از كاركردن با و بر روى آن ‏نمى‌ماند اكنون ده‌ها میلیون ایرانى، زمین سیاست ‏را بر چند میلیون بازماندگان دوره‌اى كه حتا ‏نمى‌تواند سرش را از گریبان خویش بردارد تنگ ‏مى‌كنند. ما لازم نیست خود را در عوالم سترون ‏مردمانى كه در یك دوره تاریخى یخ زده‌اند گرفتار ‏كنیم. مى‌توان گذشته‌اى را كه همه چیزشان است ‏به آنان واگذاشت كه هر چه مى‌خواهند با آن بكنند ‏‏(بررسى گذشته و آموختن از آن چیز دیگرى است و ‏بویژه براى نا آشنایان لازم است.) اكنون مى‌توان با ‏آرزوها و اندیشه‌ها و مبارزات مردمى دمساز شد كه ‏شصت در صدشان پس از انقلاب به جهان آمده‌اند و ‏هر روزشان چالشى است.‏ 
این نسل تازه در ایران در یك فضاى انباشته مذهبى ‏بزرگ شده است و رویكرد‎ attitude ‎به مذهب ‏مهم‌ترین عامل در شكل دادن شخصیت سیاسى آن ‏بوده است. جدائى بزرگش از گفتمان نسل سوم به ‏همان برمى‌گردد. پس از یك دوره شستشو در آل ‏احمد و شریعتى و بازرگان و مطهرى و خمینى و ‏اكنون جنتى، واكنش روزافزون این نسل، گریز است؛ ‏گریز از هرچه مذهب در سیاست، و پیچیدن مذهب ‏در آنچه به خواستهایش نزدیك‌تر است كه همان ‏است كه خمینى هم مى‌كرد؛ ولى در نزد ‏بخشهائى از این نسل تازه تا گریز كامل هم كشیده ‏است. چنین واكنش رادیكالى به مسئله مذهب در ‏جامعه در تضاد با گفتمان پیشین و بازگشتى به ‏عرفیگرائى نسل اول و دوم است كه در زمینه آزادى ‏و ترقى نیز روى داده است. گفتمان نسل چهارم به ‏صورتى روزافزون، آزادى و ترقى در باززائى سده ‏بیست و یكمى آن است. جامعه ایرانى پس از چهل ‏سالى بیراهه رفتن بار دیگر رخ بسوى تجدد ‏مى‌نهد؛ این بار تجدد در صورت جنبش مشروطه و ‏نه رضا شاهى آن كه اسبابش نیز فراهم نیست. در ‏این بازگشت ضرورتى است. طرح ناتمام مدرن كردن ‏ایران را باز مى‌باید از سر گرفت، با دستى كه توانا‌تر ‏شده است و چشمى كه بلند‌تر مى‌بیند. بازرگان و ‏شریعتى هنوز در پاره‌اى محافل روشنفكرى در ایران ‏به زندگى خود ادامه مى‌دهند ولى هر نسلى ‏كفن‌پوشان اشتباهات خود را دارد. كسانى صرفا ‏نمى‌توانند از قالبهاى ذهنى خود بدرآیند. این ‏روشنفكران چنانكه بسیار پیش مىآید به عقل ‏سلیمى كه توده‌ها را به راه درست مى‌اندازد اجازه ‏مداخله در نظریه بافىهاى خود نمى‌دهند. آن توده‌ها ‏به عقل سلیم دریافته‌اند كه از بازرگان و شریعتى تا ‏مطهرى و خمینى و مشكینى راه مستقیم كوتاهى ‏بیش نیست. آنها خود مى‌دانند با اسلام چگونه راه ‏بیایند و نیازى به شریعتى و مانندهایش ندارند.‏ 
براى آن محافل روشنفكرى آویختن در بازرگان و ‏شریعتى واپسین خط دفاعى است؛ توجیهى است ‏بر اینكه چرا به چنین لجنزارى افتاده‌اند: اسلام ‏همه‌اش خمینى و مشكینى نیست. ولى اگر ‏مى‌باید مانند بازرگان شریعت را «میزان» قرار داد و ‏ایران دوستى و پیشرفت و آزادى و حقوق بشر را از ‏دل اسلام بیرون كشید؛ یا مانند شریعتى با استناد ‏به روایات، و جامعه شناسى بر پایه ریشه شناسى ‏واژه‌هاى عربى، و بت سازى فاطمه، به نوع غیر ‏آخوندى اسلام انقلابى و فاشیسم اسلامى (نوع ‏شاگردانش مجاهدین خلق) رسید، نتیجه همین ‏است. گفتگوى این كسان همه بر گرد خوانشهاى ‏‏(قرائت) گوناگون از یك سلسله متنهاست و ‏گرفتارىشان از همان جا آغاز مى‌شود. اگر خوانش ‏است كه اصلیت دارد هر خوانشى از قرآن و سُنت ‏مى‌توان داشت. مى‌گویند خوانشها را با عقل و ‏مقتضاى زمان مى‌باید سنجید. در آن صورت چرا اصلا ‏عقل و تجربه را میزان قرار ندهیم و با زمان تا ‏سده‌اى كه در آن زندگى مى‌كنیم پیش نیائیم، ‏همان كه اروپائیان كردند و نتیجه‌اش را مى‌بینیم؟ ‏اصلا از «میزان» و خوانش مى‌باید بیرون رفت. چرا ‏مى‌باید در هر گام بیهوده مقاومت كرد و رستگارى ‏ملت را عقب انداخت؟ اسلام در سیاست دیگر چه ‏نمایشى مانده است بدهد؟ چه اندازه مى‌باید در ‏ناسخ و منسوخ‌هاى متون مقدس سرگردان ماند و ‏دست به دامن مجتهد و روشنفكر مذهبى شد؟ 
‎***‎ 
یك سفر سیاسى سه چهار هفته‌اى فرصتى براى ‏گفت و شنود و آشنائى با پاره‌اى سیاسیكاران‎ ‎politicos ‎تبعیدى فراهم كرد، محافلى در اینجا و ‏آنجا كه در این سالها شوق پرداختن به امر عمومى ‏را زنده نگه داشته‌اند. اینان روشنفكرانى هستند كه ‏سى سال پیش گفتمان مسلط را نمایندگى ‏مى‌كردند و تلخ‌كام‌ترین بازندگان‌اند زیرا نه یكبار و دو ‏بار، و نه تنها از دشمن، شكست خورده‌اند و اگر نیك ‏بنگرند زندگىشان را هزینه ناكامى خود كرده‌اند. زنان ‏و مردانى هستند كه بر خلاف هماوردان پیشین و ‏هم تبعیدىهاى كنونى خود در طیف سلطنت‌طلب به ‏خواندن و آگاه‌تر شدن نیز رغبتى دارند. این بار پس ‏از دو دهه‌اى تجربه‌هاى از این دست و فاصله‌اى ‏بیش از یك سال، دیدارها با انتظار مبهمى همراه ‏بود كه فضاى ذهنى این محافل، اندك چرخشى به ‏سود اوضاع و احوال دگرگون كرده باشد. از همه چیز ‏گذشته ما در نسل سوم مى‌باید به زمان شهاب ‏آسائى كه بر ما مى‌گذرد نیز هشیار باشیم. آنچه ‏روى داد برخورد با محافلى بود كه اسیر در كمند ‏گفتمان آشناى خود، همچنان در كار حمله‌اند حمله ‏به آماج‌هاى همیشگى هشتاد ساله به این سو. از ‏دفاع دیگر چندان خبرى نیست. دفاع از خود نیز در ‏پوشش حمله صورت مى‌گیرد. اگر هم كوتاهی‌هائى ‏رفت تقصیر حكومتى بود كه راه دیگرى جز ‏خودویرانگرى براى بهترین و آگاه‌ترین و مترقى‌ترین ‏مردمان نگذاشت.‏ 
هنوز به نظر مى‌رسد بحث در این محافل، صدها و ‏شاید هزاران در مجمع الجزایر پراكنده اجتماعات ‏ایرانى، بیشتر براى پا بر جا شدن در مواضع است تا ‏گشودن دریچه‌هاى تازه؛ كوبیدن جاده‌هاى صد بار ‏كوفته است تا جستجوى مسیرهاى متفاوت. گوئى ‏وظیفه تاریخى این نسل انداختن كشور در كام ‏حجره و حوزه بوده است و كشمكش بر سر آن تا ‏پایان زندگى واپسین نماینده‌اش. هر چه هم در دنیا ‏و بر ایران گذشته براى بیرون آمدن از فضاى عاطفى ‏و فكرى آن دوره‌هاى شكست بس نبوده است. ‏اصلاح و دگرگونى دركار نیست؛ مسائل مى‌باید ‏همراه با طرف‌هاى كشاكش برطرف شوند. باز ‏همان سخنان و همان كشاكش‌ها بر سر رویدادهاى ‏هزار بار توضیح داده شده و واقعیات هزار بار یاد‌آورى ‏شده. دریغ از ذره‌اى آمادگى براى موافقت كردن بر ‏توافق نداشتن و از آنجا به آغازى تازه رسیدن كه به ‏این نسل امكان دهد سهمى در رهائى و بازسازى ‏ایران داشته باشد. بیست و چند سال است همان ‏سخنان و همان خوراكها (محدودیت ذائقه بیش از ‏یك نشانه نمادین بر ركود است.)‏ 
این تصویر، سراسر نومیدى نیست. بیشتر این زنان ‏و مردان اگر هم آشكارا نگویند در میان خودشان به ‏انتقاد از خود پرداخته‌اند. همه آنان در برابر ‏مخالفشان مدارائى نشان مى‌دهند كه هیچ از ‏بهترین مجامع غربى كم ندارد. بسیارى از آنان ‏دوستى در عین مخالفت را كشف كرده‌اند. حتا اگر ‏هم جز موافق طبع خود نخوانند باز زیستن در فضاى ‏ذهنى كه، برخلاف محافل دیگرى در صف ‏مقابلشان، از خواندن و آموختن بیگانه نیست ممكن ‏است سرانجام به یارىشان بیاید. شاید آهنرباى ‏نسل چهارم ایران آنان را به خود بكشد و از گفتمان ‏پژمرده خودشان بیرون بیاورد. آن گفتمان در ‏جمهورى اسلامى تحقق یافت، نیت انقلابیان هر ‏چه بوده باشد، و دیگر بخت زندگى ندارد. تبعیدیان ‏هر اندازه در آشیانه‌هاى خود احساس آسودگى ‏كنند صداى امواج كوه پیكر نسل چهارم ایران نو را ‏مى‌شنوند كه بر خاكریزهایشان مى‌خورد.‏ 
دمكراسى لیبرال دارد بحث سیاسى مسلط ایران ‏مى‌شود و نهادهاى خود را لازم دارد و پیش از آن ‏فرهنگ خود را. (از گفتمان گروه حاكم مى‌باید ‏گذشت كه به مضحكه كشیده است و اثر درمانى ‏آن را بر یك جامعه مذهب زده دست كم نمى‌باید ‏گرفت.) فرهنگ دمكراسى لیبرال را در ساده‌ترین ‏صورتش با دو واژه مى‌توان تعریف كرد: مصالحه‎ ‎compromise ‎و همرائى‎ consensus. ‎به زبان دیگر ‏همگان مى‌پذیرند كه به هیچ كس همه آنچه ‏مى‌خواهد نمى‌رسد. این دو واژه را سرسرى ‏نمى‌باید گرفت. همه فلسفه اخلاقى روشنرائى‎ ‎enlightenment ‎بریتانیائى و سیصد سال تجربه ‏سیاسى پیشرفته‌ترین كشورهاى جهان پشت سر ‏آنها قرار دارد. اگر نسل سوم ایران مى‌خواهد پیش ‏از زوال فیزیكى خود دست كم به جبران گذشته‌اش ‏برخیزد چاره‌اى جز آن نیست كه گفتمان رو به زوال ‏خود را ترك گوید و از بستگىهاى عاطفى‌اش، شامل ‏مهر و كین، به گذشته‌هاى نامربوط بكاهد و در ‏دلمشغولىها و اولویت‌هاى نسلى كه جامعه و ‏سیاست ایران را فرا مى‌گیرد انباز شود. جدلهاى ‏رایج پهلوانان نسل سوم، فراموش شدنى‌ترین ‏میراث آنهاست، چنانكه خود هم اكنون و پیش از ‏آنكه تاریخ قضاوتش را بكند مى‌توانند ببینند.‏ 
چگونه است كه آنها را، همه، برنده اعلام كنیم و ‏بخواهیم كه پیروزمندانه و از موضع قدرت جبهه ‏مبارزه را تغییر دهند؟ كار شگرفى هست كه كمتر ‏بدان پرداخته‌ایم و آن برپائى دمكراسى لیبرال در ‏ایران است. در صد سال گذشته بسیارى از زیر ‏ساختهاى دمكراسى لیبرال فراهم شد هرچه هم ‏كسانى دیدگانشان را ببندند و تجدد و نوسازندگى ‏را در امیر كبیر منحصر كنند. در این بیست و پنج ‏سال نسل سوم توانست ادب (اتیكت) سیاسى آن ‏را تكامل دهد. اكنون مى‌توان به فرهنگ دمكراسى ‏لیبرال پرداخت. مى‌توان اندكى، همان سخنان را ‏نگفت حتا اگر اصرار بر همان خوراكها داشته باشند.‏