ليبراليســــــــم چـیســـت؟
تاریخ:
تجربه‌ی تاريخی غرب از سه عنصر تشکيل شده است: فرهنگ يونانی، فرهنگ رومی، مسيحيت. با اين همه، نمی‌توان گفت که غرب دوره‌ی جديد مجموع اين سه عنصر يا غلبه‌ی عنصر يا عناصری بر عنصر ديگر است. تجربه‌ی تاريخی غرب در دوره‌ی جديد در وهله‌ی نخست واکنشی است عليه مسيحيت به‌منزله‌ی دين نهادی و احيای مفاهيمی از فرهنگهای يونانی و رومی و سپس به دست دادن تأويل تازه‌ای از معنای مسيحيت و بالاخره پديد آوردن جهانی جديد که از هر سه عنصر زيربنايی خود در می‌گذرد و علم و فناوری عنصر مسلط در واپسين تجربه‌ی تاريخی‌اش می‌شود. 

ليبراليسم پديداری متعلق به جهان غرب و همچنين دوره‌ی جديد است و در خلال قرنهای پانزدهم و شانزدهم، هنگامی که نظم جديد زندگی جايگزين فئوداليسم می‌شد، در اروپای غربی پديد آمد و طی قرنهای هفدهم و هجدهم به وسيله‌ی مهاجران اروپايی به امريکای شمالی راه يافت. متفکرانی که ليبراليسم مفاهيم اساسی خود را به آنان مديون است هيچ کدام چنين عنوانی بر انديشه‌های خود ننهادند. اصطلاح ليبراليسم متعلق به قرن نوزدهم است. 

معنای ليبرال و ليبراليسم 

کلمه‌ی ليبرال در زبانهای اروپايی از کلمه‌ی لاتينی liberalis از liberبه معنای «آزاد» گرفته شده است که به معنای «شايسته‌ی آزادمرد» يا «سخاوتمند» است. اين کلمه در دوره‌ی رنسانس در تعبير liberal arts، « صناعات آزاد»، به کار می‌رود (دو دسته‌ی سه‌تايی و چهارتايی از علوم برای تربيت فکری)، اما به‌تدريج معنای بدی می‌يابد، به‌طوری که در آثار شکسپير به معنای آدم «هرزه» (“gross”) يا «ولنگار» (“licentious”) است. اما اين کلمه رفته رفته معنای قديم خود، «آزاده»، را با تمام بارهای معنايی‌اش می‌يابد، يعنی، آدم «گشاده‌دست» يا «کريم» (“open-handed” , “bountiful”) و «سخاوتمند» (“generous”) و «گشاده‌نظر» (“open-minded” يا “broad-minded”) و «دارای سعه‌ی صدر» (“open-hearted”). اصطلاح «ليبراليسم»، برای اشاره به نظريه‌ای سياسی درباره‌ی آزادی، از نام حزبی سياسی در اسپانيا گرفته می‌شود، يعنی «ليبرال‌ها» (Liberales)يی که در قرن نوزدهم از پديد آمدن حکومت مشروطه (مبتنی بر قانون اساسی/ constitutional) در اسپانيا طرفداری می‌کردند. رواج کلمه‌ی «ليبرال» در کشورهای اروپايی يا کشورهای ديگر مبتنی بر سابقه‌ی احزابی است که در کشورشان از اين نام استفاده کردند و اعتبار يا بی‌اعتباری اين احزاب نيز در مقبوليت اجتماعی يا عدم مقبوليت اجتماعی اين نام سهيم بوده است. مثلاً، در فرانسه يا انگليس عنوان «ليبرال» مقبوليت اجتماعی دارد و حال آنکه در امريکا چنين نيست و به جای آن «دمکرات» بايد گفت. ليبراليسم از ابتدای تکوين خود نظريه‌ای بوده است عليه آمريت‌طلبی (authoritarianism). بنابراين، در دوره‌ی قديم کليسا و حکومتهای خودکامه و در دوره‌ی جديد فاشيسم و کمونيسم و به‌تازگی اهل شريعت (به تعبير غربيها: بنيادگرايان) از دشمنان طبيعی آن محسوب می‌شوند. ارباب کليسا «ليبرالها» را طرفدار «بی‌بند و باری جنسی» و کمونيستها و فاشيستها آنان را طرفدار «سرمايه‌داری» و «دشمن مردم» قلمداد می‌کردند. ليبرالها نيز در مقابل مخالفان خود را مرتجع و دشمن آزادی قلمداد می‌کنند. اما واقعيت اين است که ليبراليسم، گذشته از دشمنان طبيعی و به دور از مناقشات ايدئولوژيکی، ناقدانی دارد که فاشيست نيستند و آنان را فاشيست نيز نمی‌توان گفت (البته اين مخالفان يا ناقدان بيشتر متفکر هستند تا وابسته به احزاب سياسی). يکی دانستن «ليبراليسم» با «سرمايه‌داری» (اگر چيز بدی باشد) نيز به‌طور منطقی صحیح نيست، گرچه سرمايه‌داری بزرگترين پشتيبان معنوی و فکری خود را در ليبراليسم می‌يابد و ظهور اين دو مقارن با يکديگر بوده است. 

متفکرانی که انديشه‌های آنان درباره‌ی آزادی، ايدئولوژی سياسی ليبراليسم را قوام بخشيده است عبارت‌اند از: جان لاک (۱۷۰۴– ۱۶۳۲)، ايمانوئل کانت (۱۸۰۴– ۱۷۲۴)، بنژامن کنستان (۱۸۳۰– ۱۷۶۷)، ويلهلم فون هومبولت (۱۸۳۵– ۱۷۶۷)، جان استوارت ميل(۷۳– ۱۸۰۶)، تامس هيل گرين (۸۲– ۱۸۳۶)، لئونارد ترلاونی هابهاوس (۱۹۲۹– ۱۸۶۴) و در نيمه‌ی دوم قرن بيستم، آيزايا برلين (۹۸– ۱۹۰۹)، هربرت لايونل آدولفوس هارت (۹۲– ۱۹۰۷)، جان راولز (متولد ۱۹۲۱) و رانلد دورکين. ژان ژاک روسو را با آنکه بايد قهرمان دفاع از آزادی محسوب کرد به دشواری می‌توان ليبرال گفت. در خصوص هگل نيز شک و ترديد وجود دارد که او را بتوان ليبرال گفت، گرچه می‌توان قرائتی ليبرال از فلسفه‌ی او به دست داد. بزرگترين ناقد ليبراليسم، بی‌شک، کارل مارکس است (هگل و نيچه و هايدگر نيز انتقادهايی از ليبراليسم کرده‌اند و همين امر توضيح می‌دهد که چرا فاشيستها از آراء اينان در جهت مقاصد خودشان بهره‌برداری کرده‌اند و چرا ليبرالها همواره به اين سه تن به ديده‌ی شک نگريسته‌اند و حتی گاهی ترجيح داده‌اند که فلسفه‌های اينان را در کل فاشيستی قلمداد کنند تا خيال خودشان را تا ابد راحت کنند) و امروز جديترين ناقدان ليبراليسم، علاوه بر مارکسيستهای غربی، دوستداران اجتماع (communitarians) هستند که برخی از آنان در واقع می‌خواهند ترکيبی از ليبراليسم و اصالت اجتماع به دست دهند.